<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عقربه ها می داننددر&quot;راستگرد&quot;خبری نیست؟</title>
<link>http://natour.blogfa.com/</link>
<description>انواع دست نوشتجات</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 09 Nov 2009 07:47:32 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>نان</title>
<link>http://natour.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>این روزها همه از نان می گویند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به قول قیصر امین پور&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در بی تفاوتی واژه ها به واژه های بی تفاوتی چون نان باید دل بست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نان رااز هر طرف که بخوانی نان است&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 07:47:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=natour&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>malek</dc:creator>
<guid>http://natour.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>؟!</title>
<link>http://natour.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>شباهت های این دو آرم را بیابید
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                  &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 117px; HEIGHT: 132px&quot; height=155 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://t3.gstatic.com/images?q=tbn:OD17Rxp808CLxM:http://img.villagephotos.com/p/2007-10/1281358/zendan.jpg&quot; width=142 align=baseline border=0&gt;                        &lt;IMG height=152 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://t0.gstatic.com/images?q=tbn:ycjoTvV22RQM5M:http://www.imi.ir/ns1/library/new/Icons/azad.jpg&quot; width=116 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 09:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=natour&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>malek</dc:creator>
<guid>http://natour.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>می ترسم</title>
<link>http://natour.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>من از تکرار می ترسم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تکرار رسوایی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 08:45:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=natour&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>malek</dc:creator>
<guid>http://natour.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حلال و حرام</title>
<link>http://natour.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>چقدر این دوتا موضوع را باور دارین؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرزشون کجاس؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 11:41:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=natour&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>malek</dc:creator>
<guid>http://natour.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>راستی مشکل کجاست</title>
<link>http://natour.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم.... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;دکتر شريعتي&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;--------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پی نوشت:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این روزها خیلی ها رو میبینم که مثل خر کار می کنن و به هیچ جا نمیرسن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خیلی ها رو هم میبینم کاری نمی کنن و به همه جا میرسن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خیلی فکر کردم به نتیجه رسیدم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شما هم فکر کنین&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 08:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=natour&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>malek</dc:creator>
<guid>http://natour.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>88/8/8</title>
<link>http://natour.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;چه فرقی میکنه چه تاریخی باشه؟وقتی نقطه صفر تاریخ معلوم نیس کجاس و واسه چی اونجاس حالا هزار و خورده ای هم گذشته یه روز این ور یه روز اون ور چه فرقی داره؟&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;دقیقا ۶/۶/۶۶ و ۷/۷/۷۷ یادمه هیچ اتفاقی نیفتاد که ۸/۸/۸۸ بیفته&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;تازه چن وقت پیش ۹/۹/۹ میلادی بود اصلا کسی فهمید؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتی روزا رو تلف میکنیم ۸/۸/۸۸ با ۹/۸/۸۸ یا هرروز دیگه چه فرقی داره؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;چرا همش دنبال چیزای مسخره ایم؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;آخه چرا؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 09:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=natour&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>malek</dc:creator>
<guid>http://natour.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://natour.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=5&gt;آخه چرا؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 13:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=natour&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>malek</dc:creator>
<guid>http://natour.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پارس آباد یا ترک آباد</title>
<link>http://natour.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>یه سوال متهاست ذهنمو درگیر کرده
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه شهری هست بالای ایران 5 کیلومتر مونده به رود ارس مردمش به زور فارسی حرف می زنن ولی اسمش پارس آباده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اسم اصلیش چیز دیگه ای بوده؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درراستای قومیت زدای تو اون منطقه اسمشو عوض کردن؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شما چی فکر میکنین؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 09:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=natour&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>malek</dc:creator>
<guid>http://natour.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باران ما را با خود خواهد برد</title>
<link>http://natour.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;باران ما را با خود خواهد برد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;موبایلم که زنگ میخوره بدون اینکه چشامو باز کنم دستم رو دراز می کنم به سمتی که صدا از اونجا بلند شده و چند بار کورمال کورمال تکون میدم تا اینکه لرزش گوشی را زیر دستم حس  کنم. چند ثانیه ای هیمن طور دستمو روش نگر میدارم و به این فکر می کنم که جواب بدم یا نه. بالاخره گوشی رو می آرم جلو صورتم و یکی از چشامو باز می کنم ببینم کیه که این وقت صبح چون فکر کرده سحر خیز تر از منه میتونه بره رو اعصابم و با کمال پررویی بعد اینکه کلید سبز رو گوشی رو فشار دادم نیشش رو تا بنا گوشش باز کنه و بگه به هنوز که خوابی پسر؟ چقدر میخوابی آخه تو؟ نمیدونم  چرا وقتی میافتی بمیری کسی ازت نمیپرسه از زندگی چی فهمیدی که حالا افتادی بمیری ولی وقتی یه روز عشقت میکشه یه کم بیشتر بخوابی همه میخوان بدونن که در شبانه روز چقدر می خوابی و چند وعده غذا می خوری؟ حالا بماند که من خانه خراب دیروز زیر اون بارون لعنتی دمار از روزگارم در اومده بود و از خوش به حالی نبود که تا الان خوابیده بودم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;بالاخره هر چی زور می زنم که یکی از چشامو باز کنم نمیشه که نمیشه و آخرش دو تاش باهم باز می شن. اصلا من از بچگی تو این شارلاتان بازی ها مشکل داشتم و همیشه فکر می کردم خدا عدالت رو در مورد من اجرا نکرده که تا ابد مجبورم از خیر تمام کارایی که با یه چشم بسته میشه انجام داد بگذرم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt; چند ثانیه ای طول می کشه تا چشام لنز منزاشو تنظیم کنن و شماره رو مانیتور گوشی را بخونن. آخرش وقتی میبینم از شرکت زنگ زدن پلکامو رو هم می اندازم و گوشی را پرت میکنم گوشه اتاق، طوری که به دیوار بخوره و قابش باز شه و باتریش بیفته بیرون. البته نه اونقد محکم که دل و رودش به هم بریزه. اصلا گوشی های نوکیا ساخته شدن برا اینکه هر وقت اعصابت مشکل داشت بکوبی به دیواری، دری تخته ای چیزی و بعد که حالت سر  جاش اومد قطعه هاش رو مثل مکعب های خونه سازی رو هم سوار کنی و دوباره ازش بصورت متمدنانه استفاده کنی. احتمالا آقای نوکیا یا هر نابغه روان پریشی که این کمپانی رو راه انداخته میگرنی چیزی داشته که این پاره آجرا رو داده دست مردم. گوشی رو که خفه می کنم پتو را محکم تر به خودم میپیچم و به این فکر می کنم که داشتم چی خواب میدیدم  که اگه باز خوابم برد ادامه ش رو ببینم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;راستش دیروز یه ریز بارون میومد. تو این شهر کوفتی که نزدیک نه ماهه منو منتر خودش کرده بارون حرف اول رو میزنه. البته نه از اون بارونایی که زیرش هوس کنی عاشق اولین کسی که سر رات سبز میشه بشی،نه، از اون بارونایی که انگار خدا قصد کرده باشه قوم عاد یا ثمود یا یه همچو چیزی را هلاک کنه. یه ساعتی زیر بارون سگ مصب اینور و اونور میدویدیم تا دست و پای کارو جمع کنیم همه چی آب نشه فردا بره تو زمین. البته وظیقه من نبود این کارا. مینونستم راحت راهم بکشمو بیام خونه فیلم &lt;STRONG&gt;بعد از ظهر سگی&lt;/STRONG&gt; را بندازم تو دستگاه و یه قوری چای مخملی هم ردیف کنم بذارم کنار دستم و از بد از ظهر سگیم لذت ببرم. ولی وقتی دیدم آقای نوظهور پیمانکار پروژه بغل کانکس زیر بارون نشسته و مثل مادر مرده ها زار زار گریه میکنه دلم به حالش سوخت و ناظر بازی رو گذاشتم کنار و رفتم بلندش کردم که کارو یه جوری جمع و جورش کنیم کمتر ضرر ببینه . بی وجدان  اونقدر شیرین گریه می کرد که آدم رو به هوس می انداخت. اولش به سرم زد برم کنارش بشینم گریه کنم ولی سگ مصب رفته بود درست اونجایی که بارون شدیدتر از همه جا می زد نشسته بود. هیچ هم ملاحظه نکرده بود که اگه کسی هوس کنه کنارش بشینه گریه کنه فردا باید تمام روز تو رختخوابش دراز بیفته و هر از گاهی بیدار شه یه کاسه سوپ زهرماری کوفت کنه و دوباره بمیره. یه جورایی این دومین بار بود تو زندگیم که هوس کردم گریه کنم. اولیش وقتی بود که &lt;STRONG&gt;آل پاچینو&lt;/STRONG&gt; تو &lt;STRONG&gt;پدر خوانده 3&lt;/STRONG&gt;  جسد دخترشو  رو پله ها بغل گرفته بود و اون گریه معروفشو رو می کرد. هر چند آدم میدونه فیلمه ولی بلده اونقد حرفه ای گریه کنه که حالت رو بگیره و می گیره.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;خلاصه اینکه بعد اون بارون دیروز تا یک هفته نمی شد تو سایت پروژه قدم زد چه برسه به اینکه کاری هم بشه انجام داد. بخاطر همینه که وقتی مدیر طرح نکبت از همه جا بی خبر زنگ زده اول صب میخواد بدونه کارا روبراهه یا نه بهترین جواب اینه که گوشی رو محکم پرتش کنی طوری که به دیوار بخوره و قابش باز شه و باتریش بیفته بیرون. البته نه اونقد محکم که دل و رودش به هم بریزه. اصلا گوشی های نوکیا ساخته شدن برا اینکه هر وقت اعصابت مشکل داشت بکوبی به دیواری، دری تخته ای چیری.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 17:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=natour&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>natour</dc:creator>
<guid>http://natour.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حلا زاده یا حرومزاده</title>
<link>http://natour.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;یه رسمی تو فرهنگ ما ایرانی ها هست که همیشه از همون بچگی باهاش مشکل داشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه دیدیم وقتی دارن در مورد یکی حرف می زنن و اون سر میرسه میگن&quot;حلال زاده ای آ داشتیم در موردت حرف می زدیم&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هیچ وقت این جمله رو استفاده نکردم.ازبچگی با این جمله مشکل داشتم و نمی تونستم هضمش کنم.وقتی هم معنی حلال زاده رو فهمیدم مشکلم بیشتر شد.چرا اینو میگیم؟ یعنی وقتی داریم درمورد کسی حرف می زنیم و اون سر نمیرسه حروم زادس؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نظر شما چیه؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 08:41:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=natour&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>malek</dc:creator>
<guid>http://natour.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
