شعری از عادل حیدری
طفلکی از همان سالها پیش،آرزو داشت من زن بگیرم
مدتی با نداری بسازم ،بعد یک وام مسکن بگیرم
چون به قول خودش رام بودم ،قول دادم کنارش بمانم
اولش زیر آن سقف چوبی ،تا کمی بعد آهن بگیرم
کاش در قلک کودکی هام ،سکه ها جنسشان کاغذی بود
تا که یک بار هم روز مادر، جای جوراب دامن بگیرم
کاش در آیینه گم نمی شد بچگی های پیراهنم تا
جای این قدر ای کاش فردا نان صبحانه را من بگیرم
شاید این روز دیر است اما، سالها پیشتر قول دادم
آخرش انتقام تورا از وصله وچرخ وسوزن بگیرم
شاید امروز دیر است مادر بی تو این روزها...
راستی کاش آخر هفته یادم بماند شیره ونان وروغن بگیرم
|
+| نوشته شده توسط
داود ملک محمدی در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388
|