
حرف از نرفتنت نيست ...
كلماتم عريانند!
خواستي بروي يادت باشد،
تكه ابري كنار حنجره ام بگذار
تا بادي اگر وزيد
روي صدايم بكشم ...
كه نه باد را به ناسزا بگيرم
و نه مسيري كه پاهاي تو را بهانه ميكند ...
يا نه! تنم را از ميخي بياويز!
صليبي در گريبانم خواهم كاشت
در تنهائیم مسيحائي متولد مي شود
كه مادر هم ندارد!
پینوشت:
این منم دلالونا.....
کجائین شما دونفر؟
|
+| نوشته شده توسط
اکبر دلاور در جمعه بیست و نهم شهریور 1387
|