گیسوی تو را
خدا
کوتاه خواسته بود ژاندارک!
که از تو نه سنجاق سری ماند نه آتشی...
گیسوی تو
آتش نبود،
جرقه های دلکش ماه بود
بر تن کهیر بستهء تاریخ ...
پینوشت: بارون میاد .....
من دلا لونا هستم...
که سفر تقدیر ماس ...
|
+| نوشته شده توسط
اکبر دلاور در دوشنبه هجدهم شهریور 1387
|