تبليغاتX
عقربه ها می داننددر"راستگرد"خبری نیست؟
انواع دست نوشتجات
 من سرخپوست نیستم

 

دیگر

به اس. ام. اس ها  اعتمادی نیست

دوستت دارم ها را

به هر که دوست دارند می رسانند!

کبوترهای نامه رسان

نامه های عاشقانه را

به چند دانه گندم می فروشند

و تمامی خطوط

به سمت مورد نظر

مورد نظرترند!

بهتر است کمی آتش روی پشت بام روشن کنم.



 

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در شنبه چهاردهم آذر 1388  |
 نظریه نسبیت خصوصی

 

۱

این آفتاب نیست که گرمت می کند،  

با سرعت نور دوستت دارم!

۲

شاید اگر زمین گرد نبود

از همین جا هم می توانستم برایت دست تکان دهم

هر صبح که از خواب بر می خیزی!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در شنبه سی ام آبان 1388  |
 من نمي خواهم كه چشمانت در يك روزباراني فراموش شوند!
 

۱

دوباره هوس صید ماهی قزل آلا در آمریکا را کرده ام. دسته جمعی و بدون پاسپورت.و البته که هیچ چیز برای به دام انداختن قزل آلا بهتر از قند هندوانه نیست.و البته تر اینکه به فکر برگشت نباشید. در آخر باد همه چیز را با خود خواهد برد.

ارادتمند- دلاور

 

۲

ریچارد گری براتیگان ( Richard Brautigan)‏ (۳۰ ژانویه ۱۹۳۵ - ۲۵ اکتبر ۱۹۸۴) نویسنده و شاعر معاصر آمریکایی. از او ۹ رمان، یک مجموعه داستان و چندین دفتر شعر منتشر شده است. رمان صید قزل آلا در آمریکا  شناخته شده‌ترین اثر اوست.اين نويسنده كه يكي از خلاق‌ترين نويسندگان سال‌هاي پرهياهوي ميانه‌ي سده‌ي بيستم است در سال 1984 با شليك گلوله‌اي از يك تپانچه به زندگي خود خاتمه داد. اين درحالي بود كه آثارش در همه‌جاي دنيا به زندگي خود ادامه دادند . شعرهاي براتيگان با وجود سادگي بسيار فريبنده‌اند. او با شناخت كامل از روحيه‌ي بي‌حوصله‌ي خواننده‌ي امريكايي شعرهايي سرود كه خواندن‌اشان بيش از چند ثانيه طول نمي‌كشد با اين‌همه و در همان چند ثانيه تلنگري شديد به باورها و احساسات شنونده مي‌زنند كه همين راز تاثيرگذاري آن‌هاست.   

 

                                                    ۳

عاشقانه های براتیگان

 

 جانمی، آن قدر زیبایی که نزدیک است باران ببارد!

 آه مارسیا!

می خواهم زیبایی بلند طلایی ات

تدریس شود در دبیرستان

این طور بجه ها یاد می گیرند که خدا

مثل موسیقی توی پوست زندگی می کند

و صدایی دارد مثل یک پیانوی معرکه

دوست دارم کارنامه های دبیرستان

شبیه این باشد:

بازی کردن با چیز های شیشه ای لطیف

   20

جادوی کامپیوتر

   20

نامه نوشتن به آن ها که عاشق شان هستی

   20

تحقیق درباره ی ماهی ها

   20

زیبایی بلند طلایی مارسیا

   20+!

 

 چیز جدیدی نیست

زیر آسمان
چیز
جدیدی نیست
به جز
من و تو

 

رد پای آهو

زيبا، ناله‌کنان
عشق‌ورزيدن با دور تند
و بعد آرام‌گرفتن
مثل ردپای آهو
روی برف نو
کنار آن‌که دوستش داری
اين همه چيز است

 

 عاشقانه
چه‌قدر خوب است
که صبح بيدار شوی
به تنهايی
و مجبور نباشی به کسی بگويی
دوست‌اش داری
وقتی دوست‌اش نداری
ديگر!

 

۲۰ سنت ۲ بلیت عشق

سخت درفکر تو

 سوار اتوبوس شدم

۲۰ سنت کرایه دادم و از راننده

۲ تا بلیت خواستم

پیش از آن که یادم بیاد

تنها هستم

 

رنگی برای آغاز

عشق را فراموش کن

می خواهم

در گیسوان زرد تو بمیرم.

 

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در چهارشنبه بیستم آبان 1388  |
 باران ما را با خود خواهد برد

باران ما را با خود خواهد برد

موبایلم که زنگ میخوره بدون اینکه چشامو باز کنم دستم رو دراز می کنم به سمتی که صدا از اونجا بلند شده و چند بار کورمال کورمال تکون میدم تا اینکه لرزش گوشی را زیر دستم حس  کنم. چند ثانیه ای هیمن طور دستمو روش نگر میدارم و به این فکر می کنم که جواب بدم یا نه. بالاخره گوشی رو می آرم جلو صورتم و یکی از چشامو باز می کنم ببینم کیه که این وقت صبح چون فکر کرده سحر خیز تر از منه میتونه بره رو اعصابم و با کمال پررویی بعد اینکه کلید سبز رو گوشی رو فشار دادم نیشش رو تا بنا گوشش باز کنه و بگه به هنوز که خوابی پسر؟ چقدر میخوابی آخه تو؟ نمیدونم  چرا وقتی میافتی بمیری کسی ازت نمیپرسه از زندگی چی فهمیدی که حالا افتادی بمیری ولی وقتی یه روز عشقت میکشه یه کم بیشتر بخوابی همه میخوان بدونن که در شبانه روز چقدر می خوابی و چند وعده غذا می خوری؟ حالا بماند که من خانه خراب دیروز زیر اون بارون لعنتی دمار از روزگارم در اومده بود و از خوش به حالی نبود که تا الان خوابیده بودم.

بالاخره هر چی زور می زنم که یکی از چشامو باز کنم نمیشه که نمیشه و آخرش دو تاش باهم باز می شن. اصلا من از بچگی تو این شارلاتان بازی ها مشکل داشتم و همیشه فکر می کردم خدا عدالت رو در مورد من اجرا نکرده که تا ابد مجبورم از خیر تمام کارایی که با یه چشم بسته میشه انجام داد بگذرم. 

 چند ثانیه ای طول می کشه تا چشام لنز منزاشو تنظیم کنن و شماره رو مانیتور گوشی را بخونن. آخرش وقتی میبینم از شرکت زنگ زدن پلکامو رو هم می اندازم و گوشی را پرت میکنم گوشه اتاق، طوری که به دیوار بخوره و قابش باز شه و باتریش بیفته بیرون. البته نه اونقد محکم که دل و رودش به هم بریزه. اصلا گوشی های نوکیا ساخته شدن برا اینکه هر وقت اعصابت مشکل داشت بکوبی به دیواری، دری تخته ای چیزی و بعد که حالت سر  جاش اومد قطعه هاش رو مثل مکعب های خونه سازی رو هم سوار کنی و دوباره ازش بصورت متمدنانه استفاده کنی. احتمالا آقای نوکیا یا هر نابغه روان پریشی که این کمپانی رو راه انداخته میگرنی چیزی داشته که این پاره آجرا رو داده دست مردم. گوشی رو که خفه می کنم پتو را محکم تر به خودم میپیچم و به این فکر می کنم که داشتم چی خواب میدیدم  که اگه باز خوابم برد ادامه ش رو ببینم.

راستش دیروز یه ریز بارون میومد. تو این شهر کوفتی که نزدیک نه ماهه منو منتر خودش کرده بارون حرف اول رو میزنه. البته نه از اون بارونایی که زیرش هوس کنی عاشق اولین کسی که سر رات سبز میشه بشی،نه، از اون بارونایی که انگار خدا قصد کرده باشه قوم عاد یا ثمود یا یه همچو چیزی را هلاک کنه. یه ساعتی زیر بارون سگ مصب اینور و اونور میدویدیم تا دست و پای کارو جمع کنیم همه چی آب نشه فردا بره تو زمین. البته وظیقه من نبود این کارا. مینونستم راحت راهم بکشمو بیام خونه فیلم بعد از ظهر سگی را بندازم تو دستگاه و یه قوری چای مخملی هم ردیف کنم بذارم کنار دستم و از بد از ظهر سگیم لذت ببرم. ولی وقتی دیدم آقای نوظهور پیمانکار پروژه بغل کانکس زیر بارون نشسته و مثل مادر مرده ها زار زار گریه میکنه دلم به حالش سوخت و ناظر بازی رو گذاشتم کنار و رفتم بلندش کردم که کارو یه جوری جمع و جورش کنیم کمتر ضرر ببینه . بی وجدان  اونقدر شیرین گریه می کرد که آدم رو به هوس می انداخت. اولش به سرم زد برم کنارش بشینم گریه کنم ولی سگ مصب رفته بود درست اونجایی که بارون شدیدتر از همه جا می زد نشسته بود. هیچ هم ملاحظه نکرده بود که اگه کسی هوس کنه کنارش بشینه گریه کنه فردا باید تمام روز تو رختخوابش دراز بیفته و هر از گاهی بیدار شه یه کاسه سوپ زهرماری کوفت کنه و دوباره بمیره. یه جورایی این دومین بار بود تو زندگیم که هوس کردم گریه کنم. اولیش وقتی بود که آل پاچینو تو پدر خوانده 3  جسد دخترشو  رو پله ها بغل گرفته بود و اون گریه معروفشو رو می کرد. هر چند آدم میدونه فیلمه ولی بلده اونقد حرفه ای گریه کنه که حالت رو بگیره و می گیره.

خلاصه اینکه بعد اون بارون دیروز تا یک هفته نمی شد تو سایت پروژه قدم زد چه برسه به اینکه کاری هم بشه انجام داد. بخاطر همینه که وقتی مدیر طرح نکبت از همه جا بی خبر زنگ زده اول صب میخواد بدونه کارا روبراهه یا نه بهترین جواب اینه که گوشی رو محکم پرتش کنی طوری که به دیوار بخوره و قابش باز شه و باتریش بیفته بیرون. البته نه اونقد محکم که دل و رودش به هم بریزه. اصلا گوشی های نوکیا ساخته شدن برا اینکه هر وقت اعصابت مشکل داشت بکوبی به دیواری، دری تخته ای چیری.

 

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در جمعه بیست و چهارم مهر 1388  |
 تذکره الاولیا با یک فنجان اسپرسو

 

تذکره الاولیا با یک فنجان اسپرسو

۱

بایزید بسطامی و حج در فصل آنفلوآنزا

نقل است که یک بار قصد سفر حجار کرد. چون بیرون شد، بازگشت. گفتند: " هرگز هیچ عزم نقص نکرده­ای؛ این چرا بود؟" گفت: "روی به راه نهادم، رنگیی دیدم تیغی کشیده که: اگر بازگشتی، نیکو! و الا سرت از تن جدا کنم." پس مرا گفت: "خدای را به بسطام بگذاشتی و قصد کعبه کردی؟"

نقل است که گفت: مردی در راه پیشم آمد، گفت: "کجا می­روی؟" گفتم به حج". گفت: "چه داری؟" گفتم: "دویست درم" . گفت: "بیا، به من ده که صاحب عیالم و هفت بار گرد من در گرد، که حج تو این است!". گفت چنان کردم و بازگشتم.

تذکره الاولیا، فریدالدین عطار نیشابوری، نسخه رینولد آلن نیکلسون، ذکر بایزید بسطامی

 

پی نوشت 1: "پس به هر سو رو کنید آنجا روی خداست".

سوره بقره، آیه 115

۲

چه قدر این ناجور بودن های ظاهری و این غیر مترقبه بودن ها قشنگ است. این که یک اسپرسوخور حرفه ای مثل علی را ببینی که گوشه یک کافه پر از خرت و پرت های مدرن، یک جانماز پر نقش و نگار دست دوزی شده بته جقه پهن کرده زمین و دارد نماز سر وقتش را می خواند.یعنی من که می میرم برای این که کسی- حالا هر کجا که هست- عین خودش باشد، وقتی که آنجا نیست.

" کافه پیانو، فرهادجعفری، نشر چشمه"

 

 

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388  |
 اعترافات ژان ژاک روسو
 

در حاشیه اعترافات ساختگی

" بنگر که چگونه خود را تکذیب کردند!"       

سوره انعام. آیه ۲۴

 

پی نوشت: و در آن نشانه هایی است برای خردمندان...

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در جمعه بیستم شهریور 1388  |
 آزمون و خطا
                                             

"سران بسیار داشتن بس خطرناک خواهد بود.باید یک تن سالار و یک تن شاه باشد-آن کسی که زئوس خدای خدایان عصای پادشاهی و حق داوری را که نشانه فرمانروایی است بدو اعطا کرده باشد."

ایلیاد هومر.۱۰۰۰ سال و به روایتی دیگر ۸۰۰ سال پیش از میلاد مسیح  

پی نوشت۱: قانون پایستگی: به توصیه یک دوست .......شد.

پی نوشت۲: عطار هفت شهر عشق را گشته است                  ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم.

پی نوشت ۳:آزموده را آزمودن خطاست.

 

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در یکشنبه یکم شهریور 1388  |
 .....

                                         

     لویی فردینان سلین

"درست است، در واقع  حق با توست،ولی آخر همه ­مان روی یک کشتی نشسته ایم و به نوبت پارومان را می زنیم. تو که نمی توانی بگویی نه؟

روی سیخ هایی نشسته ایم که به همه مان فرو می رود! آنوقت چی گیرمان می آید؟ هیچ! فقط دوز و کلک، فلاکت، چاخان و مشنگ بازی هم بالای همه اینها.پایین کشتی هن و هن می زنیم، از هفت بندمان عرق سرازیر است، بوی گند می دهیم؛ و همین.

آنوقت آن بالا ، روی عرشه، توی هوای آزاد، ارباب ها ایستاده اند، با زن های ترگل ورگل و عطر زده روی زانوشان و کک شان نمی گزد. به عرشه احضارمان می کنند. کلاه های سیلندشان! ! را روی سرشان می گذارند و بعد سرمان عربده می کشند و می گویند:" پفیوزها جنگ است!" 

از رمان "سفر به انتهای شب"/لویی فردینان سلین                     

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در شنبه بیست و سوم خرداد 1388  |
 شراکت

NASA globe in hands. Concept for environment conservation.

 

سیاره ام را با تو تقسیم میکنم

یک افق سهم هرکداممان می شود

و نصف النهاری

که سمت قدمهامان را از هم جدا می کند.

 


 

این دلالوناس ...

دلاوگا پس شما کجا موندین آخه؟

 

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در یکشنبه دهم آذر 1387  |
 پل.....(مال همین الانه!)

 

 

Stock Photo - sky during thunderstorm, 
montana. fotosearch 
- search stock 
photos, pictures, 
images, and photo 
clipart

 

آخرین قطرهء باران را

از خدا پلی بخواه قدیس!

راهی که آمده ای

رودخانه ای بدنیا آورده است!

 


 

من هنوز دلالونام .....مستاجری می کنم اینجا! یادتون که نرفته؟

 

 

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در شنبه یازدهم آبان 1387  |
 كبوتر خوانده (یه شعر قدیمی مال پارسال)

Stock Photograph - information, communication, 
network, carrier 
pigeon, mailman, 
homer. fotosearch 
- search stock 
photos, pictures, 
images, and photo 
clipart

 

کبوتر می خوانم در شب زیتون.

پوتین ها پیر شده اند...

پاهایم را به ستاره ای وصله می زنم،

و مهتاب سر می دهم؛

" سبز از دو کتف سرخ می شود..."

 

 


 

منم دلا لونا....مستاجر وبلاگي جناب دلاور !

 

 

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در جمعه نوزدهم مهر 1387  |
  .....

Picture of Lake Pictures



حرف از نرفتنت نيست ...
كلماتم عريانند!
خواستي بروي يادت باشد،
تكه ابري كنار حنجره ام بگذار
تا بادي اگر وزيد
روي صدايم بكشم ...
كه نه باد را به ناسزا بگيرم
و نه مسيري كه پاهاي تو را بهانه ميكند ...

يا نه! تنم را از ميخي بياويز!
صليبي در گريبانم خواهم كاشت

در تنهائیم مسيحائي متولد مي شود

كه مادر هم ندارد!


 

 


 

 

پینوشت:

این منم دلالونا.....

کجائین شما دونفر؟




|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در جمعه بیست و نهم شهریور 1387  |
 سلام دوباره .....
 Stock Photo - close-up of water 
dripping down 
a gray surface. 
fotosearch - search 
stock photos, 
pictures, images, 
and photo clipart

 

 

گیسوی تو را

خدا

کوتاه خواسته بود ژاندارک!

که از تو نه سنجاق سری ماند نه آتشی...

گیسوی تو

آتش نبود،

جرقه های دلکش ماه بود

بر تن کهیر بستهء تاریخ ...

 


 

پینوشت: بارون میاد .....

من دلا لونا هستم...

که سفر تقدیر ماس ...

 

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در دوشنبه هجدهم شهریور 1387  |
 يك سلامِ اجاره نشينانه !!!
 

اما خداي تازه تراشيده ء من!

اين مترسك كه مي بيني،

تو را فقط براي آدم شدن خودش ساخت ...

آواز نمي تواند!

كه آواز، رسم  آزاديست،

و بردگان،

بی عصیان،

صدا ندارند ...

كه باد شوند در پي آب ...

 


 

سلام به همگي! نه نترسين اين منم دلالونا... غريبه نيس! اومدم اينجا اجاره نشيني!

راستي! پي نوشت! :

احتراما ،دوباره، تموم عزيزانيو كه از اين وب گرانقدر( وب دلاوگاي عزيز و جناب ملك محمدي گرامي) بازديد ميكنن، به شركت در بازي اهداء حيات و عضويت در تيم ِ بازيِ برد- بردِ بيمارستان دكتر مسيح دانشوري دعوت ميكنم ...آدرس سايت بيمارستان دكتر مسيح دانشوري رو ميتونين با مراجعه به قسمت پيوندهاي روزانهء اين وبلاگ پيدا كنين... لبخند گرامي خداوند، پيشاپيش گواراي وجود!

 

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در شنبه شانزدهم شهریور 1387  |
 
 "مدتی این مثنوی تاخیر شد

                  مهلتی بایست تا خون شیر شد"

سلام به همه دوستانی که در این روزهای سخت و تخت از لطفشان ما را بی نصیب نکردند و حالمان را می پرسیدند.

 و پوزش از تمام دوستانی که مرتب سر می زدند و کوتاهی بود از ما در جواب دادن.

و بعد اینکه دلتنگ همه بودم.

 

                         "بند می شوی؟"

زمین گرد هم نبود

پایم به جایی بند نمی شد که تو بند می شوی

می بینی گلم؟

باز هم راهی که به جایی نمی رسد به من رسیده است.

 

زمین با من بازی می کند

من با روزهایی که اگر نبود

حالم را می پرسیدی.

 

کتابی که روی صورتم گرفته ام

تنهایی ام را

 فقط از ماه پنهان می کند

و فکر می کنم به شبهایی که

ماه اگر تو نیست بگیرد بهتر است.

 

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387  |
 اسم کوچکم برای جغدها
گور به نورت ببارد "ادیسون"

هوس روز را از سرم پرانده ای

حالا تمام جغدهای شهر

مرا به اسم کوچک می شناسند

 

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386  |
 آسمان کوتاهی اندام توست.
نه

زل نمی زنم

به ابرهایی که شکل خنده هایت نمی شوند

هی زور می زنند و ..

نه٬ نمی شوند.

 

آسمان کوتاهی اندام توست

که از آن بالا

کلاغ

پر می بارد برای سری که...

 

این بالش به درد از تو دیدن نمی خورد

باید سرم را به سنگ دیگری بکوبم.

 

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در سه شنبه یازدهم دی 1386  |
 یک روز هم خودم را می بارم
 

حالا صلیب بر زمین بخواب

و هی بگو

مادر!

دری٬ دریچه ای

مرا بکار

دوباره سبز می شوم.

 

مادری که کرم بریزد به جانت

مادر نیست.

 

سپرده ام لای ابرها خاکم کنند

از آن بالا هر روز می بینمت

یک روز هم بدون چتر غافلگیر می شوی

زار می زنم در تنت

لیز می شوم بر لبت.

                   تاب می شوی بر تبم؟

                              

                                                                                                                   "دلاور"

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در چهارشنبه نهم آبان 1386  |
 تاوار یش


    که از آسمان سیبی بچینی

                         نیمیش مربع اضداد

                         ثلثش کبوتر بی پر

                         خرده سیارهء پیر

                         ترشیده از انجماد سرخ نیکلای

                         زهر هلاهل.....


   تاوار یش!

   که تمام گرمی دنیا را

   بدهی

   لوله کشی کنند

   زیر میدان سرختر از خون رفقایت

   که چه؟

   که بگویندفلانی اول مو یز شد

   بعد

   پاتک زد به دار و دستک هرچه که غوره....!

   هی چه می گویم؟

   که بگویند

   خدای چشمهای "چه" کافر است!

   بعد

   خدائی بتراشند از چوب

   که هروقت سردشان شد

   کمی از سر وتهش بزنند

   و چهارشنبه سوری ها را

   سه شنبه

   سور بدهند

   و بسوزانند

   که بگویند

              حتی سرخی تو نیز از من!





نه... من هنوز پای سوالم مونده م ... اگه باقی مطلب غیر شعرمو نذاشتم راستش به این خاطره که می خوام بگم دارم میرم ... دلاور میشناسه منو...می دونه رکورددار حذف وبلاگم و نمی تونم یه جا بند شم....

حالا هم دارم میرم... یه غار تنهائی واسه خودم دست و پا کردم که به محض اسباب کشی خبرتون می کنم...

برا همهء کامنتائی که تو این مدت برام گذاشتین از همه تون ممنونم....

 
خداحافظ همین حالا...

رپسودی





|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386  |
  تو

 آسمان سوراخ نیست

من دیده ام

تمام استخوان های تو نیز سالم اند

پس

تو

 از آسمان نیفتاده ای!!!



(نوشته شده توسط رپسودی)



|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در یکشنبه هشتم مهر 1386  |
  طاعات قبول صابخونه...!


دست من نیست

پوتین هایم

کمخونی مزمن دارند

و آمین های این کتاب مقدس

از

تو

مرد نمی سازند

به چشمهایم تلسکوپ بسته ام

که زیر پایم را نبینم...



نوشته شده توسط رپسودی


|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در جمعه سی ام شهریور 1386  |
  ... سلام صابخونه...!!!




دلم

به اندازهء تمام قرص هائی که بالا انداختی

و اثر نکرد

گرفته است ....

کوچه

آسمان کوتولگی فکر های توست

که نه برای "چه"

و نه برای بنفشه ای

که در سومین مهرهء گردنم

کمپ زده است

نوشابه باز نمی کند....

من قلبم

هر شب

از اکسیزن ناجور اتاقم

می گیرد

و تو

در همین سیاهچاله است

که نامهء خداحافظی تایپ می کنی

هرشب

...

لعنت به من

اگر اینبار

دوباره

قرص هایت را

با اسمارتیس عوض کردم...




نوشته شده توسط رپسودی





|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386  |
 با اجازهء صابخونه....!


آسمان

شبیه چشم های تو بود

هی تو ...

که تا صبح نیمکرهء جنوبی

ونگ میزنی...

آهای رفیق باد و قافیه ... !

آتش که کفش های تو را سوخت

نسیم های متواری

آرام از پشت سایه ات عبور کردند

تا

فتیلهء هیچ انقلاب مخملی

دیگر

از معجون سرد ماست و خیارت

بیدار نشود ...

بزک نمردهء بهار ندیده !

چند ساله ای؟

قنداق خورشید را یادت هست

کدام دست

در بازوان تو کاشت؟

و نوزاد ماه را

بوسه نداده

به مرداب دستبند زد ... ؟

آهای پدر خواندهء چهار !

تو از کدام سیسیل

به چشم های من آمدی؟

تو از کدام فرشته

صورت مام کودکی ام را قرض گرفتی ؟

هیچ غزلی از گلوی من تولد نیافته است ...

بر شانه های تو

تا

صبح ابد بیدار مانده ام .....

بارانی عجیب !

نگو که چشم های من از تو سترون است ....



نوشته شده توسط " رپسودی"


|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386  |
 حلزون
آهسته برگ زیر پایش را می خورد

حلزون

غافل از افتادن

 

داود ملک محمدی

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386  |
 ...یعنی پر و خالی شدن پی در پی
 

خالی روزها را

با تو پر می کنم

و پرها را خالی

روایت همیشگی

-نبودنت٬  

"بودنی"  که عادت نمی شود-

تنهایی ام

         بزرگتر از انتظاریست که می کشم

 

دلتنگ عقربه هایی می مانم

                                     که لای انگشتانم دود می شوند.

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در جمعه نوزدهم مرداد 1386  |
 تولد

دروغ نمي گويند تقويم ها، مثل چشمانت

امروز هم مثل ديروز

باشي يا نباشي لحظه ها مي روندومي برند.

عمرم را تخمين مي زند چروک زير چشمانم در انتظار نگاه به آمدنت.

فحش است به طبیعت،انتظار جوانه از درخت خشکیده

فحاشی نکن.

 

داود ملک محمدی

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در سه شنبه نهم مرداد 1386  |
 

لعنت به دستهايي که منعمان کردند از عاشقي

به نيت قربتً الي الله.

کفاره بي عشقي مان شد عمرمان

در آرزوي بهشتي که در کوزه بود ومالب تشنه

تهوع مان مي­گرفت از دور توچرخيدن.

داود ملک محمدی

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386  |
 اطلاعیه
داود ملک محمدی هستم .وبلاگمو پاک کردم الان می خوام اجاره نشینی کنم.می خوام چند سانت مربع از وبلاگ آقای دلاور رو اجاره کنم باهم بنویسیم

دلت سنگ و دلت سنگ و دلت سنگ

و دایم می کند با قلب من جنگ

و بااین حال می پرسی چرا هست

دلت تنگ و دلت تنگ و دلت تنگ

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در چهارشنبه بیستم تیر 1386  |
 نازلی بنفشه بود.*
 

کوه و دره

دشت و تپه

جغرافیای این دریچه دلتنگ

و تکه ای چمن که سبز نیست٬ هرزه است.

 

سیگار بهانه است

دستانی را دود کردم که بر روی شانه هایت نبود

که مانده بود روی دستم و دست من نبود/من نبود/نبود

 

ابری که بالای سرم سیا ه می شود

در خاطره آسمان های دودست

سفید می ماند

تا...

      ...کجا؟

بادی افتاده در سرم

که این عقربه ها را بر می چرخاند

تا سهم سایه از حرارت وحشی چشمانت

این فاصله را ورق می خورم با باد

-آلبومی که چسبیده به عکسهایش-

 

این درخت شکل چندم توست؟

که اسمت

حرکت پوستش را

در زیر دستانم

ظریف می گرداند.

 

بارانی که می بارد دروغ نمی گوید

زمین پر است از حفره هایی که انتظار می کشند

با من بیا

تو را به جاهای خوبی می برم

تا

یاسهای بنفشی که بر روی صدایت سبز می شوند

انعکاس شکاف لبهایت

                           فاصله ای که بین حرفها سکوت می شود

بادی که در جنون گیسوانت

                               شاخ و برگ می آشوبد.

 

انتظار حادثه ای را جنین نمی شود

پلکهایت که بر روی هم می ماند

از سوزش لبهایم

                   شروع می شود...

کوه و دره

دشت و تپه

جغرافیای تنت

             آرامترم می کند.

 

* عنوان شعر را از شاملوی بزرگ وام گرفته ام

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در سه شنبه دوازدهم تیر 1386  |
 وفادار به منظره
 

نه خدايي دستم را مي گيرد

نه حادثه اي انكارم مي كند

ارتفاعي كه خطر كنم

رخوتي كه رگهايم خواب بمانند

جيغي كه اين راههاي بي سبب بر روي تنم كشيده شوند

هستم

و به شكل غريبي هستم

فرقي هم برايم نمي كند

تا بعدها بگويند

بر روي سنگي پوشيده از خزه شايد

لاك پشتي كه در وسط يك دو همگاني بريد

و در ابتداي خود، 

در خود

سر در گم ماند

يا يك نيمكت سنگي سرد

كه به عطر اقاقي دلخوش بود

و زير پرده اي از ابريشم آبي

ذره ذره از هم پاشيد

وفادار به منظره.

 

هستم

تا گوري از كلمه

                  از شعر

                        براي خودم دست و پا كنم.

آنجا روشن خواهد بود

و پروانه هاي زردرنگ 

بر روي تنم خواهند نشست.

 

 

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در جمعه یکم تیر 1386  |
 ابری که شبیه من است

با سلام خدمت دوستان عزیزی که در این مدت یکساله به من لطف داشتند و دستنوشته های گاه و بیگاه مرا می خوانند .متاسفانه بدلیل اینکه دسترسی به وبلاگ سابقم برای برخی از دوستانم مشکل بوده  و در بعضی جاها فیلتر می باشد٬ از امروز در این وبلاگ خواهم نوشت. دو شعر پست های قبلی هم قبلا در وبلاگ سابقم٬ "پلک از هم بگشای تا مرگ بیدار شود"  آمده بود که جهت آشنایی زایی دوباره در اینجا آورده ام.

                                                                                                                        با تشکر

ابری که شبیه من است.

بازی آبشار و صخره سنگها

شکوفه های نورس بادام

و هوا امروز آبی تر.

تنم را می شورم

و پهن می شوم بر پنجه درختها

و دلم را

می تپانم بر روی برگ ها

 

آفتاب آینه می شود

برروی تنم

شده ام شکل ابری که شبیه من است.

 

های!                                 

" ابری که شبیه من است"

خیال باریدن نداری؟

گر گرفته ام

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386  |
 فصل گل دادن گونه هایت
 

فرهاد نیستم که

بفرستیم پشت کوه

با تیشه ای که زده ای به ریشه ام

تا بعدهابگویی:

 از پشت کوه آمده ی

و بعدترها

بخواهی سیاوشی باشم٬

دستم به دستی نخورده

وحشت شعله ها را

دور ناله های مذابم بپیچم

گناه از من که نبود         سوختم

تا  آمدم بجنبم

اسبم به جفتش خیانت کرده بود.

 

حالا که

 "خواب شیرین" از سرم پریده است

 شبها٬

ساعت

بر روی دیوار

گورشخصی ام را

                  شخصی تر می کند.

 

 من در

           "آب از سرم گذشته است"

                                              زندگی می کنم

بی آبروتر از آنم که برای بوسیدنت

منتظر گل دادن گونه هایت بمانم.

بیا عقربه ها را برگردانیم

در "راستگرد" خبری نیست

خودت که دیدی

باطل دور هیاهوی زمان می چرخیم

گوش کن

می شنوی صدا را:

"دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد"

شاید سراغ لیلی٬ فرهاد رفته باشد.

 

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386  |
 فال قهوه
 

درامتداد قدمهایی

 که از جنون سفید برفها

آب می شد 

کهنگی ام

تازه تر شد

و

نجابت چشمانی را

که از نوک انگشتانم

بر پرده بخار روی شیشه ها

سرانده بودی

از حرارت تن بهار٬

ذره ذره اشک شد

تا

دستانم را

در ته فنجانی

که برعکس روی میز نشسته بود

تنها بمانم

 

"ما در٬ پیاله

                 گور می شود مرا.."

 

 

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در شنبه دوازدهم خرداد 1386  |
 
 
بالا