کوه و دره
دشت و تپه
جغرافیای این دریچه دلتنگ
و تکه ای چمن که سبز نیست٬ هرزه است.
سیگار بهانه است
دستانی را دود کردم که بر روی شانه هایت نبود
که مانده بود روی دستم و دست من نبود/من نبود/نبود
ابری که بالای سرم سیا ه می شود
در خاطره آسمان های دودست
سفید می ماند
تا...
...کجا؟
بادی افتاده در سرم
که این عقربه ها را بر می چرخاند
تا سهم سایه از حرارت وحشی چشمانت
این فاصله را ورق می خورم با باد
-آلبومی که چسبیده به عکسهایش-
این درخت شکل چندم توست؟
که اسمت
حرکت پوستش را
در زیر دستانم
ظریف می گرداند.
بارانی که می بارد دروغ نمی گوید
زمین پر است از حفره هایی که انتظار می کشند
با من بیا
تو را به جاهای خوبی می برم
تا
یاسهای بنفشی که بر روی صدایت سبز می شوند
انعکاس شکاف لبهایت
فاصله ای که بین حرفها سکوت می شود
بادی که در جنون گیسوانت
شاخ و برگ می آشوبد.
انتظار حادثه ای را جنین نمی شود
پلکهایت که بر روی هم می ماند
از سوزش لبهایم
شروع می شود...
کوه و دره
دشت و تپه
جغرافیای تنت
آرامترم می کند.
* عنوان شعر را از شاملوی بزرگ وام گرفته ام
|
+| نوشته شده توسط
اکبر دلاور در سه شنبه دوازدهم تیر 1386
|