تبليغاتX
عقربه ها می داننددر"راستگرد"خبری نیست؟
انواع دست نوشتجات
 آدم باش
مجنون شوی و لحظه ای لیلا نشوم

وامق شوی و لحظه ای عذرا نشوم

تو لطف کن و فقط دمی آدم باش

نامردم اگر لحظه ای حوا نشوم

 

پی نوشت:

با عرض پوزش و ضمن تشکر از لطف تمامی دوستان٫ اشتباهات تایپی پیش آمده رفع گردید. 

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در شنبه بیست و یکم آذر 1388  |
 زهرمار
تو شیرینی همانند شکر قند

من اما تلخ مثل زهرمارم

ببین با خنده های دلفریبت

در آوردی دمار از روزگارم

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در دوشنبه نهم آذر 1388  |
 آه
آه

چه سرسنگین اند شانه هایت

برای سرم

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در سه شنبه سوم آذر 1388  |
 یه سوال دیگه
این دخترا کی می خوان قبول کنن تنها راه جذب جنس مخالف آرایش و... نیس

روح زیبا زیباتره یا شکل و هیکل؟

--------------

پی نوشت:

نمی خوام شعار بدم که فلان و فلان ولی انصافا کدومش واسه شما زیباتره؟

هم آقایون جواب بدن هم خانوما.

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388  |
 مذکر یا مونث
یه سوال همیشه ذهنمو درگیر کرده

من زبانهای زیادی بلد نیستم ولی با همین چنتا زبانی که کمی آشنایی دارم دیدم تو همشون مذکر یا مونث بودن برای خطاب یا حرف زدن در مورد کسی مهمه به جز زبان ترکی و فارسی

حالا میخوام نظر دوستان را بدونم مخصوصا زباندانها رو

1-آیا زبان دیگه ای سراغ دارن که اینجوری باشه؟

2-چه نتیجه ای میگیریم؟آیا این قاعده دستور زبانی بیانگر دیدگاه این دوقوم نسبت به جنسیت نیست؟

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در شنبه بیست و سوم آبان 1388  |
 نان
این روزها همه از نان می گویند

به قول قیصر امین پور

در بی تفاوتی واژه ها به واژه های بی تفاوتی چون نان باید دل بست

نان رااز هر طرف که بخوانی نان است

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در دوشنبه هجدهم آبان 1388  |
 ؟!
شباهت های این دو آرم را بیابید

                                         

 

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در یکشنبه هفدهم آبان 1388  |
 می ترسم
من از تکرار می ترسم

تکرار رسوایی

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در شنبه شانزدهم آبان 1388  |
 حلال و حرام
چقدر این دوتا موضوع را باور دارین؟

مرزشون کجاس؟

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 راستی مشکل کجاست

اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم.... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش

هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن

دکتر شريعتي

--------------------------------

پی نوشت:

این روزها خیلی ها رو میبینم که مثل خر کار می کنن و به هیچ جا نمیرسن

خیلی ها رو هم میبینم کاری نمی کنن و به همه جا میرسن

خیلی فکر کردم به نتیجه رسیدم

شما هم فکر کنین

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در دوشنبه یازدهم آبان 1388  |
 88/8/8
چه فرقی میکنه چه تاریخی باشه؟وقتی نقطه صفر تاریخ معلوم نیس کجاس و واسه چی اونجاس حالا هزار و خورده ای هم گذشته یه روز این ور یه روز اون ور چه فرقی داره؟

دقیقا ۶/۶/۶۶ و ۷/۷/۷۷ یادمه هیچ اتفاقی نیفتاد که ۸/۸/۸۸ بیفته

تازه چن وقت پیش ۹/۹/۹ میلادی بود اصلا کسی فهمید؟

وقتی روزا رو تلف میکنیم ۸/۸/۸۸ با ۹/۸/۸۸ یا هرروز دیگه چه فرقی داره؟

چرا همش دنبال چیزای مسخره ایم؟

آخه چرا؟

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در شنبه نهم آبان 1388  |
 

آخه چرا؟

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388  |
 پارس آباد یا ترک آباد
یه سوال متهاست ذهنمو درگیر کرده

یه شهری هست بالای ایران 5 کیلومتر مونده به رود ارس مردمش به زور فارسی حرف می زنن ولی اسمش پارس آباده

چرا؟

اسم اصلیش چیز دیگه ای بوده؟

درراستای قومیت زدای تو اون منطقه اسمشو عوض کردن؟

یا...

شما چی فکر میکنین؟

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388  |
 حلا زاده یا حرومزاده

یه رسمی تو فرهنگ ما ایرانی ها هست که همیشه از همون بچگی باهاش مشکل داشتم.

همه دیدیم وقتی دارن در مورد یکی حرف می زنن و اون سر میرسه میگن"حلال زاده ای آ داشتیم در موردت حرف می زدیم"

هیچ وقت این جمله رو استفاده نکردم.ازبچگی با این جمله مشکل داشتم و نمی تونستم هضمش کنم.وقتی هم معنی حلال زاده رو فهمیدم مشکلم بیشتر شد.چرا اینو میگیم؟ یعنی وقتی داریم درمورد کسی حرف می زنیم و اون سر نمیرسه حروم زادس؟

نظر شما چیه؟

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388  |
 ای کاش می شد

وقتی نمی توانی با غرور زندگی کنی سعی کن با غرور بمیری

(نیچه)

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388  |
  29

همین

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در شنبه دهم مرداد 1388  |
 مادر

شعری از عادل حیدری


طفلکی از همان سالها پیش،آرزو داشت من زن بگیرم

مدتی با نداری بسازم ،بعد یک وام مسکن بگیرم

چون به قول خودش رام بودم ،قول دادم کنارش بمانم

اولش زیر آن سقف چوبی ،تا کمی بعد آهن بگیرم

کاش در قلک کودکی هام ،سکه ها جنسشان کاغذی بود

تا که یک بار هم روز مادر، جای جوراب دامن بگیرم

کاش در آیینه گم نمی شد بچگی های پیراهنم تا

جای این قدر ای کاش فردا نان صبحانه را من بگیرم

شاید این روز دیر است اما، سالها پیشتر قول دادم

آخرش انتقام تورا از وصله وچرخ وسوزن بگیرم

شاید امروز دیر است مادر بی تو این روزها...

راستی کاش آخر هفته یادم بماند شیره ونان وروغن بگیرم

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388  |
 خسته ام
دل خسته ام از این شهر ،شهر سرد

زنهای قرمز ومردان زرد زرد

وقتی شکفتی ویک حس پرغرور

ناگاه روح تورا خورد ومرده کرد

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در دوشنبه یازدهم خرداد 1388  |
 بازهم
بازهم دروغ بگو

بازهم دوستم داشته باش

بازهم دل خوشم کن

بازهم...

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388  |
 سوءتفاهم

تو وقتي كه رفتي دلم زيرو رو شد

چه داغون چه ويرون چه بي آبرو شد

تو رفتي و گفتي بشين زير بارون

تو گفتي كه بي من ميشي درب و داغون

ولي بي توهم شد خوشي كرد و خوش بود

چه خوب شد كه رفتي شناختم تو روزود

دلم تازه فهميد كه فرقي نداره

توباشي نباشي هميشه بهاره

تو اصلا نبودي كه تنهام بذاري

توراذهن من ساخت واسه بي قراري

واسه بي قراري بهونه مي خواستم

 توي ذهنم از تو يه آيينه ساختم

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388  |
 کمک

اکبر به قول خودش حس وعاطفه اش موند ته دره و خودشو کشیدن بالا منم هفش ماهی میشه تعطیلم نه شعری نه حسی چراغ این وبلاگم داره خاموش میشه فراخوانمونم یه خواهان داشت که نیومد

 یه کار قدیمی ماله سال 85 رو می ذارم  به امید تولدی دوباره برای من واکبر

 

در اوج با تو بودن نا گه شدم فراموش         با رفتنت دلم رفت انکار رفتم از هوش

آن وعده ها که دادی آن حرفها که گفتی       احوال و حال من را آشفته کرد ومغشوش

زنگ صدای خوبت آهنگ دل نشینش         مانده است در وجودم پیچیده است در گوش

 ای مهربان تر از ابر وقت نزول باران       کوقطره های مهرت تا من کنم به جان نوش

من جای جای قلبم لب تشنه تو بودو            با رفتنت شکست و شد صفحه ای ترک پوش

یک قلب صاف و ساده تقدیم تو نمودم         کندی تو یادگاری رویش و گشت مخدوش

گفتی که میروی تو باشد برو از اینجا         شاید که با نبودت من هم کنم فراموش

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در چهارشنبه نهم مرداد 1387  |
 ...
بشکن

روزه سکوتم را با لبانت

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386  |
 تنهایی
پرنده هم باشی

خسته ات می کندپرواز

تنهایی

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در جمعه بیست و هشتم دی 1386  |
 هوارااز من بگیر خنده ات را نه
تلخ تر از قهوه چشمانت است

خنده هایم

بی آنکه شیرین شود با شکر خند لبهایت

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در سه شنبه چهارم دی 1386  |
 
 
بالا