تبليغاتX
عقربه ها می داننددر"راستگرد"خبری نیست؟
انواع دست نوشتجات
 

آخه چرا؟

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388  |
 پارس آباد یا ترک آباد
یه سوال متهاست ذهنمو درگیر کرده

یه شهری هست بالای ایران 5 کیلومتر مونده به رود ارس مردمش به زور فارسی حرف می زنن ولی اسمش پارس آباده

چرا؟

اسم اصلیش چیز دیگه ای بوده؟

درراستای قومیت زدای تو اون منطقه اسمشو عوض کردن؟

یا...

شما چی فکر میکنین؟

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388  |
 باران ما را با خود خواهد برد

باران ما را با خود خواهد برد

موبایلم که زنگ میخوره بدون اینکه چشامو باز کنم دستم رو دراز می کنم به سمتی که صدا از اونجا بلند شده و چند بار کورمال کورمال تکون میدم تا اینکه لرزش گوشی را زیر دستم حس  کنم. چند ثانیه ای هیمن طور دستمو روش نگر میدارم و به این فکر می کنم که جواب بدم یا نه. بالاخره گوشی رو می آرم جلو صورتم و یکی از چشامو باز می کنم ببینم کیه که این وقت صبح چون فکر کرده سحر خیز تر از منه میتونه بره رو اعصابم و با کمال پررویی بعد اینکه کلید سبز رو گوشی رو فشار دادم نیشش رو تا بنا گوشش باز کنه و بگه به هنوز که خوابی پسر؟ چقدر میخوابی آخه تو؟ نمیدونم  چرا وقتی میافتی بمیری کسی ازت نمیپرسه از زندگی چی فهمیدی که حالا افتادی بمیری ولی وقتی یه روز عشقت میکشه یه کم بیشتر بخوابی همه میخوان بدونن که در شبانه روز چقدر می خوابی و چند وعده غذا می خوری؟ حالا بماند که من خانه خراب دیروز زیر اون بارون لعنتی دمار از روزگارم در اومده بود و از خوش به حالی نبود که تا الان خوابیده بودم.

بالاخره هر چی زور می زنم که یکی از چشامو باز کنم نمیشه که نمیشه و آخرش دو تاش باهم باز می شن. اصلا من از بچگی تو این شارلاتان بازی ها مشکل داشتم و همیشه فکر می کردم خدا عدالت رو در مورد من اجرا نکرده که تا ابد مجبورم از خیر تمام کارایی که با یه چشم بسته میشه انجام داد بگذرم. 

 چند ثانیه ای طول می کشه تا چشام لنز منزاشو تنظیم کنن و شماره رو مانیتور گوشی را بخونن. آخرش وقتی میبینم از شرکت زنگ زدن پلکامو رو هم می اندازم و گوشی را پرت میکنم گوشه اتاق، طوری که به دیوار بخوره و قابش باز شه و باتریش بیفته بیرون. البته نه اونقد محکم که دل و رودش به هم بریزه. اصلا گوشی های نوکیا ساخته شدن برا اینکه هر وقت اعصابت مشکل داشت بکوبی به دیواری، دری تخته ای چیزی و بعد که حالت سر  جاش اومد قطعه هاش رو مثل مکعب های خونه سازی رو هم سوار کنی و دوباره ازش بصورت متمدنانه استفاده کنی. احتمالا آقای نوکیا یا هر نابغه روان پریشی که این کمپانی رو راه انداخته میگرنی چیزی داشته که این پاره آجرا رو داده دست مردم. گوشی رو که خفه می کنم پتو را محکم تر به خودم میپیچم و به این فکر می کنم که داشتم چی خواب میدیدم  که اگه باز خوابم برد ادامه ش رو ببینم.

راستش دیروز یه ریز بارون میومد. تو این شهر کوفتی که نزدیک نه ماهه منو منتر خودش کرده بارون حرف اول رو میزنه. البته نه از اون بارونایی که زیرش هوس کنی عاشق اولین کسی که سر رات سبز میشه بشی،نه، از اون بارونایی که انگار خدا قصد کرده باشه قوم عاد یا ثمود یا یه همچو چیزی را هلاک کنه. یه ساعتی زیر بارون سگ مصب اینور و اونور میدویدیم تا دست و پای کارو جمع کنیم همه چی آب نشه فردا بره تو زمین. البته وظیقه من نبود این کارا. مینونستم راحت راهم بکشمو بیام خونه فیلم بعد از ظهر سگی را بندازم تو دستگاه و یه قوری چای مخملی هم ردیف کنم بذارم کنار دستم و از بد از ظهر سگیم لذت ببرم. ولی وقتی دیدم آقای نوظهور پیمانکار پروژه بغل کانکس زیر بارون نشسته و مثل مادر مرده ها زار زار گریه میکنه دلم به حالش سوخت و ناظر بازی رو گذاشتم کنار و رفتم بلندش کردم که کارو یه جوری جمع و جورش کنیم کمتر ضرر ببینه . بی وجدان  اونقدر شیرین گریه می کرد که آدم رو به هوس می انداخت. اولش به سرم زد برم کنارش بشینم گریه کنم ولی سگ مصب رفته بود درست اونجایی که بارون شدیدتر از همه جا می زد نشسته بود. هیچ هم ملاحظه نکرده بود که اگه کسی هوس کنه کنارش بشینه گریه کنه فردا باید تمام روز تو رختخوابش دراز بیفته و هر از گاهی بیدار شه یه کاسه سوپ زهرماری کوفت کنه و دوباره بمیره. یه جورایی این دومین بار بود تو زندگیم که هوس کردم گریه کنم. اولیش وقتی بود که آل پاچینو تو پدر خوانده 3  جسد دخترشو  رو پله ها بغل گرفته بود و اون گریه معروفشو رو می کرد. هر چند آدم میدونه فیلمه ولی بلده اونقد حرفه ای گریه کنه که حالت رو بگیره و می گیره.

خلاصه اینکه بعد اون بارون دیروز تا یک هفته نمی شد تو سایت پروژه قدم زد چه برسه به اینکه کاری هم بشه انجام داد. بخاطر همینه که وقتی مدیر طرح نکبت از همه جا بی خبر زنگ زده اول صب میخواد بدونه کارا روبراهه یا نه بهترین جواب اینه که گوشی رو محکم پرتش کنی طوری که به دیوار بخوره و قابش باز شه و باتریش بیفته بیرون. البته نه اونقد محکم که دل و رودش به هم بریزه. اصلا گوشی های نوکیا ساخته شدن برا اینکه هر وقت اعصابت مشکل داشت بکوبی به دیواری، دری تخته ای چیری.

 

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در جمعه بیست و چهارم مهر 1388  |
 حلا زاده یا حرومزاده

یه رسمی تو فرهنگ ما ایرانی ها هست که همیشه از همون بچگی باهاش مشکل داشتم.

همه دیدیم وقتی دارن در مورد یکی حرف می زنن و اون سر میرسه میگن"حلال زاده ای آ داشتیم در موردت حرف می زدیم"

هیچ وقت این جمله رو استفاده نکردم.ازبچگی با این جمله مشکل داشتم و نمی تونستم هضمش کنم.وقتی هم معنی حلال زاده رو فهمیدم مشکلم بیشتر شد.چرا اینو میگیم؟ یعنی وقتی داریم درمورد کسی حرف می زنیم و اون سر نمیرسه حروم زادس؟

نظر شما چیه؟

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388  |
 
 
بالا