تبليغاتX
عقربه ها می داننددر"راستگرد"خبری نیست؟
انواع دست نوشتجات
 مادر

شعری از عادل حیدری


طفلکی از همان سالها پیش،آرزو داشت من زن بگیرم

مدتی با نداری بسازم ،بعد یک وام مسکن بگیرم

چون به قول خودش رام بودم ،قول دادم کنارش بمانم

اولش زیر آن سقف چوبی ،تا کمی بعد آهن بگیرم

کاش در قلک کودکی هام ،سکه ها جنسشان کاغذی بود

تا که یک بار هم روز مادر، جای جوراب دامن بگیرم

کاش در آیینه گم نمی شد بچگی های پیراهنم تا

جای این قدر ای کاش فردا نان صبحانه را من بگیرم

شاید این روز دیر است اما، سالها پیشتر قول دادم

آخرش انتقام تورا از وصله وچرخ وسوزن بگیرم

شاید امروز دیر است مادر بی تو این روزها...

راستی کاش آخر هفته یادم بماند شیره ونان وروغن بگیرم

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388  |
 .....

                                         

     لویی فردینان سلین

"درست است، در واقع  حق با توست،ولی آخر همه ­مان روی یک کشتی نشسته ایم و به نوبت پارومان را می زنیم. تو که نمی توانی بگویی نه؟

روی سیخ هایی نشسته ایم که به همه مان فرو می رود! آنوقت چی گیرمان می آید؟ هیچ! فقط دوز و کلک، فلاکت، چاخان و مشنگ بازی هم بالای همه اینها.پایین کشتی هن و هن می زنیم، از هفت بندمان عرق سرازیر است، بوی گند می دهیم؛ و همین.

آنوقت آن بالا ، روی عرشه، توی هوای آزاد، ارباب ها ایستاده اند، با زن های ترگل ورگل و عطر زده روی زانوشان و کک شان نمی گزد. به عرشه احضارمان می کنند. کلاه های سیلندشان! ! را روی سرشان می گذارند و بعد سرمان عربده می کشند و می گویند:" پفیوزها جنگ است!" 

از رمان "سفر به انتهای شب"/لویی فردینان سلین                     

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در شنبه بیست و سوم خرداد 1388  |
 خسته ام
دل خسته ام از این شهر ،شهر سرد

زنهای قرمز ومردان زرد زرد

وقتی شکفتی ویک حس پرغرور

ناگاه روح تورا خورد ومرده کرد

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در دوشنبه یازدهم خرداد 1388  |
 
 
بالا