تبليغاتX
عقربه ها می داننددر"راستگرد"خبری نیست؟
انواع دست نوشتجات
 کمک

اکبر به قول خودش حس وعاطفه اش موند ته دره و خودشو کشیدن بالا منم هفش ماهی میشه تعطیلم نه شعری نه حسی چراغ این وبلاگم داره خاموش میشه فراخوانمونم یه خواهان داشت که نیومد

 یه کار قدیمی ماله سال 85 رو می ذارم  به امید تولدی دوباره برای من واکبر

 

در اوج با تو بودن نا گه شدم فراموش         با رفتنت دلم رفت انکار رفتم از هوش

آن وعده ها که دادی آن حرفها که گفتی       احوال و حال من را آشفته کرد ومغشوش

زنگ صدای خوبت آهنگ دل نشینش         مانده است در وجودم پیچیده است در گوش

 ای مهربان تر از ابر وقت نزول باران       کوقطره های مهرت تا من کنم به جان نوش

من جای جای قلبم لب تشنه تو بودو            با رفتنت شکست و شد صفحه ای ترک پوش

یک قلب صاف و ساده تقدیم تو نمودم         کندی تو یادگاری رویش و گشت مخدوش

گفتی که میروی تو باشد برو از اینجا         شاید که با نبودت من هم کنم فراموش

|+| نوشته شده توسط داود ملک محمدی در چهارشنبه نهم مرداد 1387  |
 
 
بالا