تبليغاتX
عقربه ها می داننددر"راستگرد"خبری نیست؟
انواع دست نوشتجات
  طاعات قبول صابخونه...!


دست من نیست

پوتین هایم

کمخونی مزمن دارند

و آمین های این کتاب مقدس

از

تو

مرد نمی سازند

به چشمهایم تلسکوپ بسته ام

که زیر پایم را نبینم...



نوشته شده توسط رپسودی


|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در جمعه سی ام شهریور 1386  |
  ... سلام صابخونه...!!!




دلم

به اندازهء تمام قرص هائی که بالا انداختی

و اثر نکرد

گرفته است ....

کوچه

آسمان کوتولگی فکر های توست

که نه برای "چه"

و نه برای بنفشه ای

که در سومین مهرهء گردنم

کمپ زده است

نوشابه باز نمی کند....

من قلبم

هر شب

از اکسیزن ناجور اتاقم

می گیرد

و تو

در همین سیاهچاله است

که نامهء خداحافظی تایپ می کنی

هرشب

...

لعنت به من

اگر اینبار

دوباره

قرص هایت را

با اسمارتیس عوض کردم...




نوشته شده توسط رپسودی





|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386  |
 با اجازهء صابخونه....!


آسمان

شبیه چشم های تو بود

هی تو ...

که تا صبح نیمکرهء جنوبی

ونگ میزنی...

آهای رفیق باد و قافیه ... !

آتش که کفش های تو را سوخت

نسیم های متواری

آرام از پشت سایه ات عبور کردند

تا

فتیلهء هیچ انقلاب مخملی

دیگر

از معجون سرد ماست و خیارت

بیدار نشود ...

بزک نمردهء بهار ندیده !

چند ساله ای؟

قنداق خورشید را یادت هست

کدام دست

در بازوان تو کاشت؟

و نوزاد ماه را

بوسه نداده

به مرداب دستبند زد ... ؟

آهای پدر خواندهء چهار !

تو از کدام سیسیل

به چشم های من آمدی؟

تو از کدام فرشته

صورت مام کودکی ام را قرض گرفتی ؟

هیچ غزلی از گلوی من تولد نیافته است ...

بر شانه های تو

تا

صبح ابد بیدار مانده ام .....

بارانی عجیب !

نگو که چشم های من از تو سترون است ....



نوشته شده توسط " رپسودی"


|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386  |
 
 
بالا