تبليغاتX
عقربه ها می داننددر"راستگرد"خبری نیست؟
انواع دست نوشتجات
 

لعنت به دستهايي که منعمان کردند از عاشقي

به نيت قربتً الي الله.

کفاره بي عشقي مان شد عمرمان

در آرزوي بهشتي که در کوزه بود ومالب تشنه

تهوع مان مي­گرفت از دور توچرخيدن.

داود ملک محمدی

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386  |
 اطلاعیه
داود ملک محمدی هستم .وبلاگمو پاک کردم الان می خوام اجاره نشینی کنم.می خوام چند سانت مربع از وبلاگ آقای دلاور رو اجاره کنم باهم بنویسیم

دلت سنگ و دلت سنگ و دلت سنگ

و دایم می کند با قلب من جنگ

و بااین حال می پرسی چرا هست

دلت تنگ و دلت تنگ و دلت تنگ

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در چهارشنبه بیستم تیر 1386  |
 نازلی بنفشه بود.*
 

کوه و دره

دشت و تپه

جغرافیای این دریچه دلتنگ

و تکه ای چمن که سبز نیست٬ هرزه است.

 

سیگار بهانه است

دستانی را دود کردم که بر روی شانه هایت نبود

که مانده بود روی دستم و دست من نبود/من نبود/نبود

 

ابری که بالای سرم سیا ه می شود

در خاطره آسمان های دودست

سفید می ماند

تا...

      ...کجا؟

بادی افتاده در سرم

که این عقربه ها را بر می چرخاند

تا سهم سایه از حرارت وحشی چشمانت

این فاصله را ورق می خورم با باد

-آلبومی که چسبیده به عکسهایش-

 

این درخت شکل چندم توست؟

که اسمت

حرکت پوستش را

در زیر دستانم

ظریف می گرداند.

 

بارانی که می بارد دروغ نمی گوید

زمین پر است از حفره هایی که انتظار می کشند

با من بیا

تو را به جاهای خوبی می برم

تا

یاسهای بنفشی که بر روی صدایت سبز می شوند

انعکاس شکاف لبهایت

                           فاصله ای که بین حرفها سکوت می شود

بادی که در جنون گیسوانت

                               شاخ و برگ می آشوبد.

 

انتظار حادثه ای را جنین نمی شود

پلکهایت که بر روی هم می ماند

از سوزش لبهایم

                   شروع می شود...

کوه و دره

دشت و تپه

جغرافیای تنت

             آرامترم می کند.

 

* عنوان شعر را از شاملوی بزرگ وام گرفته ام

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در سه شنبه دوازدهم تیر 1386  |
 وفادار به منظره
 

نه خدايي دستم را مي گيرد

نه حادثه اي انكارم مي كند

ارتفاعي كه خطر كنم

رخوتي كه رگهايم خواب بمانند

جيغي كه اين راههاي بي سبب بر روي تنم كشيده شوند

هستم

و به شكل غريبي هستم

فرقي هم برايم نمي كند

تا بعدها بگويند

بر روي سنگي پوشيده از خزه شايد

لاك پشتي كه در وسط يك دو همگاني بريد

و در ابتداي خود، 

در خود

سر در گم ماند

يا يك نيمكت سنگي سرد

كه به عطر اقاقي دلخوش بود

و زير پرده اي از ابريشم آبي

ذره ذره از هم پاشيد

وفادار به منظره.

 

هستم

تا گوري از كلمه

                  از شعر

                        براي خودم دست و پا كنم.

آنجا روشن خواهد بود

و پروانه هاي زردرنگ 

بر روي تنم خواهند نشست.

 

 

|+| نوشته شده توسط اکبر دلاور در جمعه یکم تیر 1386  |
 
 
بالا