فرهاد نیستم که
بفرستیم پشت کوه
با تیشه ای که زده ای به ریشه ام
تا بعدهابگویی:
از پشت کوه آمده ی
و بعدترها
بخواهی سیاوشی باشم٬
دستم به دستی نخورده
وحشت شعله ها را
دور ناله های مذابم بپیچم
گناه از من که نبود سوختم
تا آمدم بجنبم
اسبم به جفتش خیانت کرده بود.
حالا که
"خواب شیرین" از سرم پریده است
شبها٬
ساعت
بر روی دیوار
گورشخصی ام را
شخصی تر می کند.
من در
"آب از سرم گذشته است"
زندگی می کنم
بی آبروتر از آنم که برای بوسیدنت
منتظر گل دادن گونه هایت بمانم.
بیا عقربه ها را برگردانیم
در "راستگرد" خبری نیست
خودت که دیدی
باطل دور هیاهوی زمان می چرخیم
گوش کن
می شنوی صدا را:
"دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد"
شاید سراغ لیلی٬ فرهاد رفته باشد.
|
+| نوشته شده توسط
اکبر دلاور در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386
|