اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم.... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش
هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن
دکتر شريعتي
--------------------------------
پی نوشت:
این روزها خیلی ها رو میبینم که مثل خر کار می کنن و به هیچ جا نمیرسن
خیلی ها رو هم میبینم کاری نمی کنن و به همه جا میرسن
خیلی فکر کردم به نتیجه رسیدم
شما هم فکر کنین
|+| نوشته شده توسط
داود ملک محمدی در دوشنبه یازدهم آبان 1388
|
چه فرقی میکنه چه تاریخی باشه؟وقتی نقطه صفر تاریخ معلوم نیس کجاس و واسه چی اونجاس حالا هزار و خورده ای هم گذشته یه روز این ور یه روز اون ور چه فرقی داره؟
دقیقا ۶/۶/۶۶ و ۷/۷/۷۷ یادمه هیچ اتفاقی نیفتاد که ۸/۸/۸۸ بیفته
تازه چن وقت پیش ۹/۹/۹ میلادی بود اصلا کسی فهمید؟
وقتی روزا رو تلف میکنیم ۸/۸/۸۸ با ۹/۸/۸۸ یا هرروز دیگه چه فرقی داره؟
چرا همش دنبال چیزای مسخره ایم؟
آخه چرا؟
|+| نوشته شده توسط
داود ملک محمدی در شنبه نهم آبان 1388
|
آخه چرا؟
|+| نوشته شده توسط
داود ملک محمدی در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388
|
موبایلم که زنگ میخوره بدون اینکه چشامو باز کنم دستم رو دراز می کنم به سمتی که صدا از اونجا بلند شده و چند بار کورمال کورمال تکون میدم تا اینکه لرزش گوشی را زیر دستم حس کنم. چند ثانیه ای هیمن طور دستمو روش نگر میدارم و به این فکر می کنم که جواب بدم یا نه. بالاخره گوشی رو می آرم جلو صورتم و یکی از چشامو باز می کنم ببینم کیه که این وقت صبح چون فکر کرده سحر خیز تر از منه میتونه بره رو اعصابم و با کمال پررویی بعد اینکه کلید سبز رو گوشی رو فشار دادم نیشش رو تا بنا گوشش باز کنه و بگه به هنوز که خوابی پسر؟ چقدر میخوابی آخه تو؟ نمیدونم چرا وقتی میافتی بمیری کسی ازت نمیپرسه از زندگی چی فهمیدی که حالا افتادی بمیری ولی وقتی یه روز عشقت میکشه یه کم بیشتر بخوابی همه میخوان بدونن که در شبانه روز چقدر می خوابی و چند وعده غذا می خوری؟ حالا بماند که من خانه خراب دیروز زیر اون بارون لعنتی دمار از روزگارم در اومده بود و از خوش به حالی نبود که تا الان خوابیده بودم.
بالاخره هر چی زور می زنم که یکی از چشامو باز کنم نمیشه که نمیشه و آخرش دو تاش باهم باز می شن. اصلا من از بچگی تو این شارلاتان بازی ها مشکل داشتم و همیشه فکر می کردم خدا عدالت رو در مورد من اجرا نکرده که تا ابد مجبورم از خیر تمام کارایی که با یه چشم بسته میشه انجام داد بگذرم.
چند ثانیه ای طول می کشه تا چشام لنز منزاشو تنظیم کنن و شماره رو مانیتور گوشی را بخونن. آخرش وقتی میبینم از شرکت زنگ زدن پلکامو رو هم می اندازم و گوشی را پرت میکنم گوشه اتاق، طوری که به دیوار بخوره و قابش باز شه و باتریش بیفته بیرون. البته نه اونقد محکم که دل و رودش به هم بریزه. اصلا گوشی های نوکیا ساخته شدن برا اینکه هر وقت اعصابت مشکل داشت بکوبی به دیواری، دری تخته ای چیزی و بعد که حالت سر جاش اومد قطعه هاش رو مثل مکعب های خونه سازی رو هم سوار کنی و دوباره ازش بصورت متمدنانه استفاده کنی. احتمالا آقای نوکیا یا هر نابغه روان پریشی که این کمپانی رو راه انداخته میگرنی چیزی داشته که این پاره آجرا رو داده دست مردم. گوشی رو که خفه می کنم پتو را محکم تر به خودم میپیچم و به این فکر می کنم که داشتم چی خواب میدیدم که اگه باز خوابم برد ادامه ش رو ببینم.
راستش دیروز یه ریز بارون میومد. تو این شهر کوفتی که نزدیک نه ماهه منو منتر خودش کرده بارون حرف اول رو میزنه. البته نه از اون بارونایی که زیرش هوس کنی عاشق اولین کسی که سر رات سبز میشه بشی،نه، از اون بارونایی که انگار خدا قصد کرده باشه قوم عاد یا ثمود یا یه همچو چیزی را هلاک کنه. یه ساعتی زیر بارون سگ مصب اینور و اونور میدویدیم تا دست و پای کارو جمع کنیم همه چی آب نشه فردا بره تو زمین. البته وظیقه من نبود این کارا. مینونستم راحت راهم بکشمو بیام خونه فیلم بعد از ظهر سگی را بندازم تو دستگاه و یه قوری چای مخملی هم ردیف کنم بذارم کنار دستم و از بد از ظهر سگیم لذت ببرم. ولی وقتی دیدم آقای نوظهور پیمانکار پروژه بغل کانکس زیر بارون نشسته و مثل مادر مرده ها زار زار گریه میکنه دلم به حالش سوخت و ناظر بازی رو گذاشتم کنار و رفتم بلندش کردم که کارو یه جوری جمع و جورش کنیم کمتر ضرر ببینه . بی وجدان اونقدر شیرین گریه می کرد که آدم رو به هوس می انداخت. اولش به سرم زد برم کنارش بشینم گریه کنم ولی سگ مصب رفته بود درست اونجایی که بارون شدیدتر از همه جا می زد نشسته بود. هیچ هم ملاحظه نکرده بود که اگه کسی هوس کنه کنارش بشینه گریه کنه فردا باید تمام روز تو رختخوابش دراز بیفته و هر از گاهی بیدار شه یه کاسه سوپ زهرماری کوفت کنه و دوباره بمیره. یه جورایی این دومین بار بود تو زندگیم که هوس کردم گریه کنم. اولیش وقتی بود که آل پاچینو تو پدر خوانده 3 جسد دخترشو رو پله ها بغل گرفته بود و اون گریه معروفشو رو می کرد. هر چند آدم میدونه فیلمه ولی بلده اونقد حرفه ای گریه کنه که حالت رو بگیره و می گیره.
خلاصه اینکه بعد اون بارون دیروز تا یک هفته نمی شد تو سایت پروژه قدم زد چه برسه به اینکه کاری هم بشه انجام داد. بخاطر همینه که وقتی مدیر طرح نکبت از همه جا بی خبر زنگ زده اول صب میخواد بدونه کارا روبراهه یا نه بهترین جواب اینه که گوشی رو محکم پرتش کنی طوری که به دیوار بخوره و قابش باز شه و باتریش بیفته بیرون. البته نه اونقد محکم که دل و رودش به هم بریزه. اصلا گوشی های نوکیا ساخته شدن برا اینکه هر وقت اعصابت مشکل داشت بکوبی به دیواری، دری تخته ای چیری.
|+| نوشته شده توسط
اکبر دلاور در جمعه بیست و چهارم مهر 1388
|
یه رسمی تو فرهنگ ما ایرانی ها هست که همیشه از همون بچگی باهاش مشکل داشتم.
همه دیدیم وقتی دارن در مورد یکی حرف می زنن و اون سر میرسه میگن"حلال زاده ای آ داشتیم در موردت حرف می زدیم"
هیچ وقت این جمله رو استفاده نکردم.ازبچگی با این جمله مشکل داشتم و نمی تونستم هضمش کنم.وقتی هم معنی حلال زاده رو فهمیدم مشکلم بیشتر شد.چرا اینو میگیم؟ یعنی وقتی داریم درمورد کسی حرف می زنیم و اون سر نمیرسه حروم زادس؟
نظر شما چیه؟
|+| نوشته شده توسط
داود ملک محمدی در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388
|
نقل است که یک بار قصد سفر حجار کرد. چون بیرون شد، بازگشت. گفتند: " هرگز هیچ عزم نقص نکردهای؛ این چرا بود؟" گفت: "روی به راه نهادم، رنگیی دیدم تیغی کشیده که: اگر بازگشتی، نیکو! و الا سرت از تن جدا کنم." پس مرا گفت: "خدای را به بسطام بگذاشتی و قصد کعبه کردی؟"
نقل است که گفت: مردی در راه پیشم آمد، گفت: "کجا میروی؟" گفتم به حج". گفت: "چه داری؟" گفتم: "دویست درم" . گفت: "بیا، به من ده که صاحب عیالم و هفت بار گرد من در گرد، که حج تو این است!". گفت چنان کردم و بازگشتم.
چه قدر این ناجور بودن های ظاهری و این غیر مترقبه بودن ها قشنگ است. این که یک اسپرسوخور حرفه ای مثل علی را ببینی که گوشه یک کافه پر از خرت و پرت های مدرن، یک جانماز پر نقش و نگار دست دوزی شده بته جقه پهن کرده زمین و دارد نماز سر وقتش را می خواند.یعنی من که می میرم برای این که کسی- حالا هر کجا که هست- عین خودش باشد، وقتی که آنجا نیست.
" کافه پیانو، فرهادجعفری، نشر چشمه"
|+| نوشته شده توسط
اکبر دلاور در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388
|
"سران بسیار داشتن بس خطرناک خواهد بود.باید یک تن سالار و یک تن شاه باشد-آن کسی که زئوس خدای خدایان عصای پادشاهی و حق داوری را که نشانه فرمانروایی است بدو اعطا کرده باشد."
ایلیاد هومر.۱۰۰۰ سال و به روایتی دیگر ۸۰۰ سال پیش از میلاد مسیح
پی نوشت۱: قانون پایستگی: به توصیه یک دوست .......شد.
پی نوشت۲: عطار هفت شهر عشق را گشته است ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم.
پی نوشت ۳:آزموده را آزمودن خطاست.
|+| نوشته شده توسط
اکبر دلاور در یکشنبه یکم شهریور 1388
|
"درست است، در واقع حق با توست،ولی آخر همه مان روی یک کشتی نشسته ایم و به نوبت پارومان را می زنیم. تو که نمی توانی بگویی نه؟
روی سیخ هایی نشسته ایم که به همه مان فرو می رود! آنوقت چی گیرمان می آید؟ هیچ! فقط دوز و کلک، فلاکت، چاخان و مشنگ بازی هم بالای همه اینها.پایین کشتی هن و هن می زنیم، از هفت بندمان عرق سرازیر است، بوی گند می دهیم؛ و همین.
آنوقت آن بالا ، روی عرشه، توی هوای آزاد، ارباب ها ایستاده اند، با زن های ترگل ورگل و عطر زده روی زانوشان و کک شان نمی گزد. به عرشه احضارمان می کنند. کلاه های سیلندشان! ! را روی سرشان می گذارند و بعد سرمان عربده می کشند و می گویند:" پفیوزها جنگ است!"
از رمان "سفر به انتهای شب"/لویی فردینان سلین
|+| نوشته شده توسط
اکبر دلاور در شنبه بیست و سوم خرداد 1388
|
حرف از نرفتنت نيست ... كلماتم عريانند! خواستي بروي يادت باشد، تكه ابري كنار حنجره ام بگذار تا بادي اگر وزيد روي صدايم بكشم ... كه نه باد را به ناسزا بگيرم و نه مسيري كه پاهاي تو را بهانه ميكند ...
يا نه! تنم را از ميخي بياويز! صليبي در گريبانم خواهم كاشت
در تنهائیم مسيحائي متولد مي شود
كه مادر هم ندارد!
پینوشت:
این منم دلالونا.....
کجائین شما دونفر؟
|+| نوشته شده توسط
اکبر دلاور در جمعه بیست و نهم شهریور 1387
|
اکبر به قول خودش حس وعاطفه اش موند ته دره و خودشو کشیدن بالا منم هفش ماهی میشه تعطیلم نه شعری نه حسی چراغ این وبلاگم داره خاموش میشه فراخوانمونم یه خواهان داشت که نیومد
یه کار قدیمی ماله سال 85 رو می ذارم به امید تولدی دوباره برای من واکبر
در اوج با تو بودن نا گه شدم فراموشبا رفتنت دلم رفت انکار رفتم از هوش
آن وعده ها که دادی آن حرفها که گفتیاحوال و حال من را آشفته کرد ومغشوش
زنگ صدای خوبت آهنگ دل نشینشمانده است در وجودم پیچیده است در گوش
ای مهربان تر از ابر وقت نزول بارانکوقطره های مهرت تا من کنم به جان نوش
من جای جای قلبم لب تشنه تو بودوبا رفتنت شکست و شد صفحه ای ترک پوش
یک قلب صاف و ساده تقدیم تو نمودمکندی تو یادگاری رویش و گشت مخدوش
گفتی که میروی تو باشد برو از اینجاشاید که با نبودت من هم کنم فراموش
|+| نوشته شده توسط
داود ملک محمدی در چهارشنبه نهم مرداد 1387
|
"مدتی این مثنوی تاخیر شد
مهلتی بایست تا خون شیر شد"
سلام به همه دوستانی که در این روزهای سخت و تخت از لطفشان ما را بی نصیب نکردند و حالمان را می پرسیدند.
و پوزش از تمام دوستانی که مرتب سر می زدند و کوتاهی بود از ما در جواب دادن.
و بعد اینکه دلتنگ همه بودم.
"بند می شوی؟"
زمین گرد هم نبود
پایم به جایی بند نمی شد که تو بند می شوی
می بینی گلم؟
باز هم راهی که به جایی نمی رسد به من رسیده است.
زمین با من بازی می کند
من با روزهایی که اگر نبود
حالم را می پرسیدی.
کتابی که روی صورتم گرفته ام
تنهایی ام را
فقط از ماه پنهان می کند
و فکر می کنم به شبهایی که
ماه اگر تو نیست بگیرد بهتر است.
|+| نوشته شده توسط
اکبر دلاور در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
|