|
|
|
|
|
شعری از عادل حیدری طفلکی از همان سالها پیش،آرزو داشت من زن بگیرم مدتی با نداری بسازم ،بعد یک وام مسکن بگیرم چون به قول خودش رام بودم ،قول دادم کنارش بمانم اولش زیر آن سقف چوبی ،تا کمی بعد آهن بگیرم کاش در قلک کودکی هام ،سکه ها جنسشان کاغذی بود تا که یک بار هم روز مادر، جای جوراب دامن بگیرم کاش در آیینه گم نمی شد بچگی های پیراهنم تا جای این قدر ای کاش فردا نان صبحانه را من بگیرم شاید این روز دیر است اما، سالها پیشتر قول دادم آخرش انتقام تورا از وصله وچرخ وسوزن بگیرم شاید امروز دیر است مادر بی تو این روزها... راستی کاش آخر هفته یادم بماند شیره ونان وروغن بگیرم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 10:39 توسط داود ملک محمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
درست است، در واقع حق با توست،ولی آخر همه مان روی یک کشتی نشسته ایم و به نوبت پارومان را می زنیم. تو که نمی توانی بگویی نه؟ روی سیخ هایی نشسته ایم که به همه مان فرو می رود! آنوقت چی گیرمان می آید؟ هیچ! فقط دوز و کلک، فلاکت، چاخان و مشنگ بازی هم بالای همه اینها.پایین کشتی هن و هن می زنیم، از هفت بندمان عرق سرازیر است، بوی گند می دهیم؛ و همین. آنوقت آن بالا ، روی عرشه، توی هوای آزاد، ارباب ها ایستاده اند، با زن های ترگل ورگل و عطر زده روی زانوشان و کک شان نمی گزد. به عرشه احضارمان می کنند. کلاه های سیلندشان! ! را روی سرشان می گذارند و بعد سرمان عربده می کشند و می گویند:" پفیوزها جنگ است!" از "سفر به انتهای شب"/لویی فردینان سلین |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 10:39 توسط اکبر دلاور
|
|
||
|
|
|
|
|
دل خسته ام از این شهر ،شهر سرد
زنهای قرمز ومردان زرد زرد وقتی شکفتی ویک حس پرغرور ناگاه روح تورا خورد ومرده کرد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 16:12 توسط داود ملک محمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
مدتی بود که تو ترانه گفتن داشتم تلاش میکردم مینوشتمو پاک می کردم
تصمیم گرفتم سری به ترانه سراها بزنم پرسوجویی کردم خانه ترانه رو پیدا کردم که پاتوق ترانه سراها بود(افشین یداللهی نیلوفر لاری پور...) پنج شنبه بعد ازظهر رفتم اونجا( تو خیابون مفتح دقیقا پشت سفارت سابق آمریکا۱) یه دری روش نوشته بودن "کانون ادبیات ایران" دم در سه تا دختر داشتن سیگار می کشیدن اونم چه دخترایی جلسه خوبی بود ولی بعضی افراد بودن که خیلی حرف میزدن فکر میکردن ایرج جنتی عطایی ان.که تو شاعرا عادیه تا یه خط شعر می گن فک می کنن دیگه سعدی تو جیبشون داره الک دولک بازی میکنه.فقط یکی دونفر از جوونا که نمیشناختمشون و آقای یداللهی و خانم لاری پور بودن که برخورد عادی و عاقلانه داشتن و نقدهاشون درست و تاحدودی بدون غرض بود. خلاصه تجربه خوبی بود ایشالا بازم تکرار بشه -------- زیرنویسها: ۱)مرگ بر آمریکا (۳بار) ۲)به خاطر مشغله زیاد ریشمو نزده بودم چیزی تو مایه های بن لادن و بروبچ شده بودم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 11:55 توسط داود ملک محمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
بازهم دروغ بگو بازهم دوستم داشته باش بازهم دل خوشم کن بازهم... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:52 توسط داود ملک محمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
تنها آرزویم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:57 توسط داود ملک محمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
تو وقتي كه رفتي دلم زيرو رو شد چه داغون چه ويرون چه بي آبرو شد تو رفتي و گفتي بشين زير بارون تو گفتي كه بي من ميشي درب و داغون ولي بي توهم شد خوشي كرد و خوش بود چه خوب شد كه رفتي شناختم تو روزود دلم تازه فهميد كه فرقي نداره توباشي نباشي هميشه بهاره تو اصلا نبودي كه تنهام بذاري توراذهن من ساخت واسه بي قراري واسه بي قراري بهونه مي خواستم توي ذهنم از تو يه آيينه ساختم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 16:5 توسط داود ملک محمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سال نو مبارك |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 15:51 توسط داود ملک محمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سیاره ام را با تو تقسیم میکنم یک افق سهم هرکداممان می شود و نصف النهاری که سمت قدمهامان را از هم جدا می کند.
این دلالوناس ... دلاوگا پس شما کجا موندین آخه؟
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 15:0 توسط اکبر دلاور
|
|
||
|
|
|
|
|
آخرین قطرهء باران را از خدا پلی بخواه قدیس! راهی که آمده ای
رودخانه ای بدنیا آورده است!
من هنوز دلالونام .....مستاجری می کنم اینجا! یادتون که نرفته؟
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 20:50 توسط اکبر دلاور
|
|
||
|
|
|
|
|
کبوتر می خوانم در شب زیتون. پوتین ها پیر شده اند... پاهایم را به ستاره ای وصله می زنم، و مهتاب سر می دهم؛ " سبز از دو کتف سرخ می شود..."
منم دلا لونا....مستاجر وبلاگي جناب دلاور !
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 16:10 توسط اکبر دلاور
|
|
||
|
|
|
|
|
حرف از نرفتنت نيست ... در تنهائیم مسيحائي متولد مي شود كه مادر هم ندارد!
پینوشت: این منم دلالونا..... کجائین شما دونفر؟
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 22:51 توسط اکبر دلاور
|
|
||
|
|
|
|
گیسوی تو را خدا کوتاه خواسته بود ژاندارک! که از تو نه سنجاق سری ماند نه آتشی... گیسوی تو آتش نبود، جرقه های دلکش ماه بود بر تن کهیر بستهء تاریخ ...
پینوشت: بارون میاد ..... من دلا لونا هستم... که سفر تقدیر ماس ...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 23:28 توسط اکبر دلاور
|
|
||
|
|
|
|
|
اما خداي تازه تراشيده ء من! اين مترسك كه مي بيني، تو را فقط براي آدم شدن خودش ساخت ... آواز نمي تواند! كه آواز، رسم آزاديست، و بردگان، بی عصیان، صدا ندارند ... كه باد شوند در پي آب ...
سلام به همگي! نه نترسين اين منم دلالونا... غريبه نيس! اومدم اينجا اجاره نشيني! راستي! پي نوشت! : احتراما ،دوباره، تموم عزيزانيو كه از اين وب گرانقدر( وب دلاوگاي عزيز و جناب ملك محمدي گرامي) بازديد ميكنن، به شركت در بازي اهداء حيات و عضويت در تيم ِ بازيِ برد- بردِ بيمارستان دكتر مسيح دانشوري دعوت ميكنم ...آدرس سايت بيمارستان دكتر مسيح دانشوري رو ميتونين با مراجعه به قسمت پيوندهاي روزانهء اين وبلاگ پيدا كنين... لبخند گرامي خداوند، پيشاپيش گواراي وجود!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 19:20 توسط اکبر دلاور
|
|
||
|
|
|
|
|
اکبر به قول خودش حس وعاطفه اش موند ته دره و خودشو کشیدن بالا منم هفش ماهی میشه تعطیلم نه شعری نه حسی چراغ این وبلاگم داره خاموش میشه فراخوانمونم یه خواهان داشت که نیومد یه کار قدیمی ماله سال 85 رو می ذارم به امید تولدی دوباره برای من واکبر در اوج با تو بودن نا گه شدم فراموش با رفتنت دلم رفت انکار رفتم از هوش آن وعده ها که دادی آن حرفها که گفتی احوال و حال من را آشفته کرد ومغشوش زنگ صدای خوبت آهنگ دل نشینش مانده است در وجودم پیچیده است در گوش ای مهربان تر از ابر وقت نزول باران کوقطره های مهرت تا من کنم به جان نوش من جای جای قلبم لب تشنه تو بودو با رفتنت شکست و شد صفحه ای ترک پوش یک قلب صاف و ساده تقدیم تو نمودم کندی تو یادگاری رویش و گشت مخدوش گفتی که میروی تو باشد برو از اینجا شاید که با نبودت من هم کنم فراموش |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 19:4 توسط داود ملک محمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم گرفته اکبرم حال و حوصله نداره مثل من.باید یه نویسنده واسه وبلاگمون دست و پا کنیم هم یه شغل ایجاد کردیم هم وبلاگ سر پا می مونه هنوزم به اکبر نگفتم این فکرمو خواستم سورپرایزش کنم
هل من ناصر ینصرنی؟!!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 19:59 توسط داود ملک محمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی خوام سیاسی بنویسم ولی وقتی اینهارا دیدم واقعا دلم به درد اومد ادمایی که چند کیلومتر با من فاصله دارن با همه ما تو یه محدوده به نام وطن به نام ایران زندگی می کنن ولی مثل خیلی از ماها سهمی مساوی از این وطن ندارن فقط دردو بدبختیش نصیبشون شده.
بچه هایی که سال ۱۳۸۳ توکلاس درسشون تو یه روستا سوختن شاید اون موقع خیلی از ماها دلمون درد اومد ولی کم کم روزمرگی از یادمون بردشون حتی از یاد مسوولان تشنه خدمت شماهم ببینید شاید اتفاق بعدی واسه ما بیفته |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:52 توسط داود ملک محمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
"مدتی این مثنوی تاخیر شد
مهلتی بایست تا خون شیر شد" سلام به همه دوستانی که در این روزهای سخت و تخت از لطفشان ما را بی نصیب نکردند و حالمان را می پرسیدند. و پوزش از تمام دوستانی که مرتب سر می زدند و کوتاهی بود از ما در جواب دادن. و بعد اینکه دلتنگ همه بودم.
"بند می شوی؟" زمین گرد هم نبود پایم به جایی بند نمی شد که تو بند می شوی می بینی گلم؟ باز هم راهی که به جایی نمی رسد به من رسیده است.
زمین با من بازی می کند من با روزهایی که اگر نبود حالم را می پرسیدی.
کتابی که روی صورتم گرفته ام تنهایی ام را فقط از ماه پنهان می کند و فکر می کنم به شبهایی که ماه اگر تو نیست بگیرد بهتر است.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:21 توسط اکبر دلاور
|
|
||
|
|
|
|
|
بشکن
روزه سکوتم را با لبانت |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 15:7 توسط داود ملک محمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
پرنده هم باشی
خسته ات می کندپرواز تنهایی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 22:29 توسط داود ملک محمدی
|
|
||