تبليغاتX
در "راستگرد" خبری نیست
شعر
دلم گرفته اکبرم حال و حوصله نداره مثل من.باید یه نویسنده واسه وبلاگمون دست و پا کنیم هم یه شغل ایجاد کردیم هم وبلاگ سر پا می مونه هنوزم به اکبر نگفتم این فکرمو خواستم سورپرایزش کنم

هل من ناصر ینصرنی؟!!!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 19:59  توسط داود ملک محمدی  | 

نمی خوام سیاسی بنویسم ولی وقتی اینهارا دیدم واقعا دلم به درد اومد ادمایی که چند کیلومتر با من فاصله دارن با همه ما تو یه محدوده به نام وطن به نام ایران زندگی می کنن ولی مثل خیلی از ماها سهمی مساوی از این وطن ندارن فقط دردو بدبختیش نصیبشون شده.

بچه هایی که سال ۱۳۸۳ توکلاس درسشون تو یه روستا سوختن شاید اون موقع خیلی از ماها دلمون درد اومد ولی کم کم روزمرگی از یادمون بردشون حتی از یاد مسوولان تشنه خدمت

شماهم ببینید شاید اتفاق بعدی واسه ما بیفته

http://floppy98.blogspot.com/2008/05/blog-post.html

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:52  توسط داود ملک محمدی  | 

 "مدتی این مثنوی تاخیر شد

                  مهلتی بایست تا خون شیر شد"

سلام به همه دوستانی که در این روزهای سخت و تخت از لطفشان ما را بی نصیب نکردند و حالمان را می پرسیدند.

 و پوزش از تمام دوستانی که مرتب سر می زدند و کوتاهی بود از ما در جواب دادن.

و بعد اینکه دلتنگ همه بودم.

 

                         "بند می شوی؟"

زمین گرد هم نبود

پایم به جایی بند نمی شد که تو بند می شوی

می بینی گلم؟

باز هم راهی که به جایی نمی رسد به من رسیده است.

 

زمین با من بازی می کند

من با روزهایی که اگر نبود

حالم را می پرسیدی.

 

کتابی که روی صورتم گرفته ام

تنهایی ام را

 فقط از ماه پنهان می کند

و فکر می کنم به شبهایی که

ماه اگر تو نیست بگیرد بهتر است.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:21  توسط اکبر دلاور   | 

بشکن

روزه سکوتم را با لبانت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 15:7  توسط داود ملک محمدی  | 

پرنده هم باشی

خسته ات می کندپرواز

تنهایی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 22:29  توسط داود ملک محمدی  | 

گور به نورت ببارد "ادیسون"

هوس روز را از سرم پرانده ای

حالا تمام جغدهای شهر

مرا به اسم کوچک می شناسند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 20:45  توسط اکبر دلاور   | 

نه

زل نمی زنم

به ابرهایی که شکل خنده هایت نمی شوند

هی زور می زنند و ..

نه٬ نمی شوند.

 

آسمان کوتاهی اندام توست

که از آن بالا

کلاغ

پر می بارد برای سری که...

 

این بالش به درد از تو دیدن نمی خورد

باید سرم را به سنگ دیگری بکوبم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 20:51  توسط اکبر دلاور   | 

تلخ تر از قهوه چشمانت است

خنده هایم

بی آنکه شیرین شود با شکر خند لبهایت

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 13:14  توسط داود ملک محمدی  | 

 

حالا صلیب بر زمین بخواب

و هی بگو

مادر!

دری٬ دریچه ای

مرا بکار

دوباره سبز می شوم.

 

مادری که کرم بریزد به جانت

مادر نیست.

 

سپرده ام لای ابرها خاکم کنند

از آن بالا هر روز می بینمت

یک روز هم بدون چتر غافلگیر می شوی

زار می زنم در تنت

لیز می شوم بر لبت.

                   تاب می شوی بر تبم؟

                              

                                                                                                                   "دلاور"

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 15:49  توسط اکبر دلاور   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 12:33  توسط اکبر دلاور   | 

 

کوک شل ابروهایت را می پرستم...!

بزغاله تر از چمن های مذکر...!

و میلیارد ها ستاره

که در نگاه تو به ییلاق رفته اند........!



اما علیرغم اونهمه کل کل با جناب نقطه باید بگم که واقعا وقت وقت رفتنمه... در حقیقت رفته

هم بودم اما یه امید باعث شد که کمی صبر کنم... بیماری عزیز ترین برادر دنیا و دوری غیر قابل

 اجتناب از ایشون باعث شد بمونم و امید دریافت  یه کامنت از طرف ایشون  مسبب درنگ

بیشترم در این مکان مجازی بود... و حالا که کامنت ایشونو دریافت کردم دیگه توقف بیش از اینو

جائز نمی بینم...


دلاور عزیز... مهربون ترین صابخونهء دنیا !

اینجا خونهء امن و آرومی بود برام... اما یه چیزی نذاشت دیگه بمونم  عزیز... همون چیزی که

باعث شد خونه های قبلیمم ترک کنم...همه جا هم هست.... و انگار که من نباید یه جا آروم بگیرم

انگار که باید دوباره شبگردی ستاره ها رو بکنم... دلاوگا... میرم اما همیشه به یادتونم.... آخرین

کامنت جناب ملک محمدی عزیزو تا عمر دارم فراموش نمی کنم... امیدوارم همیشه باهم بمونین

هوای همو داشته باشین... درست همونطور که هوای منو داشتین.... و منو ببخشین اگه حرفی

 زدم یا کاری کردم  که اینجا جاش نبود...

به قول ارمیا ی عزیز " زیاده جسارت است"  پس دیگه خدا نگهدار و مراقب هم باشین....

با احترام

پ. طلوعی




نوشته شده توسط رپسودی



 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 23:25  توسط اکبر دلاور   | 



    که از آسمان سیبی بچینی

                         نیمیش مربع اضداد

                         ثلثش کبوتر بی پر

                         خرده سیارهء پیر

                         ترشیده از انجماد سرخ نیکلای

                         زهر هلاهل.....


   تاوار یش!

   که تمام گرمی دنیا را

   بدهی

   لوله کشی کنند

   زیر میدان سرختر از خون رفقایت

   که چه؟

   که بگویندفلانی اول مو یز شد

   بعد

   پاتک زد به دار و دستک هرچه که غوره....!

   هی چه می گویم؟

   که بگویند

   خدای چشمهای "چه" کافر است!

   بعد

   خدائی بتراشند از چوب

   که هروقت سردشان شد

   کمی از سر وتهش بزنند

   و چهارشنبه سوری ها را

   سه شنبه

   سور بدهند

   و بسوزانند

   که بگویند

              حتی سرخی تو نیز از من!





نه... من هنوز پای سوالم مونده م ... اگه باقی مطلب غیر شعرمو نذاشتم راستش به این خاطره که می خوام بگم دارم میرم ... دلاور میشناسه منو...می دونه رکورددار حذف وبلاگم و نمی تونم یه جا بند شم....

حالا هم دارم میرم... یه غار تنهائی واسه خودم دست و پا کردم که به محض اسباب کشی خبرتون می کنم...

برا همهء کامنتائی که تو این مدت برام گذاشتین از همه تون ممنونم....

 
خداحافظ همین حالا...

رپسودی





+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 23:28  توسط اکبر دلاور   | 

خیلی وقته شعر نگفتم برای اینکه اجارم فسخ نشه این شعر قدیمی رو می ذارم ماله حدود دو سال پیشه

عشق تو در قلب من خشکيده است

اشکهاي چشم من گنديده است

مي کني پنهان خودت را با دروغ

روي دنيا مثل تو کم ديده است

بي خبر رفتي و من تنها شدم

چشم من از چشم تو ترسيده است

سيب هاي عشق ما را يک نفر

 نارس و سبز از درختان چيده است

بي خيال تعارف بي جا عزيز

چاي احساس شما جوشيده است

رفتي و هر چه غزل هم بود رفت

طبع شعرم بي شما خشکيده است

 

داود ملک محمدی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 16:15  توسط اکبر دلاور   | 



عزیز... از این به بعد در این مکان مجازی طی چند پست مطلبی رو خواهی دید که یه زمانی در آخرین ترمهای

 دانشگاه تموم فکرمو به خودش مشغول کرده بود...سوالی که به نظر می رسید در همون اولین قدم محکوم به

 شکست هم هست...سوال چیز زیاد شاقی نیست اما اگه آدمو واقعا درگیر خودش کنه خب تاثیرش اونطورا

 هم کم نیست رو شعور آدم!!! ...نه...غلاف کن بابا! منکه منظورم این نبود زیادی حالیمه!!! میزنه.....

یه چیز خیلی ساده تو این سوال نهفته س که خب از بس ساده س خیلی آسون نادیده میگیریمش و یه آب

 هم روش....میزنه باز....!!!منکه نگفتم حالا که متوجه این سواله شدم خودم شده م یه پارچه نیوتن...


خلاصه...این سوالمو که مث جون هم خونه ایم برام عزیزه به شرطی می گم که شمشیرت رو تا پایان پست

 آخرین سطر این مطلب زنجیر کنی تختت...و بازش نکنی تا...


و اما سوال:


آیا اصلا میشه به این موضوع فکر کرد که انسان خصوصا از بعد جسمانی قابلیت تبدیل به یه جرم آسمونی

 به نام خورشید رو داره یا نه؟


حتما میگی مزخرفه!!! و شمشیره رو زنجیر نکرده میگیریش جلو وبلاگ دلاور! همین الانه که ....ای بابا.....حرص

 نخور جوش نزن...بده بالا قلبت نگیره....!!!!....آی....کمک دلاور................................


بهتره یه کم سنگین باشیم! ....ادامه:

آیا ساختار طبیعی انسان این اجازه رو به اون میده؟ آیا جسم فیزیکیش قادر به این تبدیل هست؟ اصلا آیا

 شباهتی بین ایندو هست؟

یا نه...بذارید از یه بعد دیگه به این سوال بپردازیم...از بعد فیزیکی این سوال بیرون بیایم و از یه زاویهء دیگه بهش

 نگاه کنیم....

آیا خلقت انسان چنین اجازه ای رو به اون میده؟ آیا خورشید صاحب روحه که انسان بتونه به اون تبدیل شه(به

 خود خورشید نه روحش)؟؟

انسان.....................................................................................................................خورشید

                                                         چقدر فاصله!!!

                                                            آیا ممکنه؟





نوشته شده توسط رپسودی







+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 16:11  توسط اکبر دلاور   | 


راستش می دونم که من اینجا مستاجرم و یه کم باید حد و حدود سرم بشه اما تو این پست و با اجازهء صابخونهء
عزیزم و هم خونه ای نازنین می خوام دست به یه اقدام انتحاری بزنم... نه نترسین... نمی خوام بمب تنم کنم و

بلاگفا رو منفجر کنم...نه.... فقط می خوام چهار پنج پست مطلب غیر شعر تو وبلاگ بذارم ... شعر خسته

شده... بذارید استراحت کنه بدبخت...!!!نفسش در نمیاد... همین الان بود که یه شعرو که تایپشم کرده بودم

پاک کردم و فرستادمش مرخصی استعلاجی... اما این وضع زیاد طول نمی کشه... اینو داشته باشین تا بعد:




و از تو ستاره ای متولد می شود

بی پر....

و از آن

هزار تکه از صلیب سربی بی مسیح....

که تنها خاصیتش

پرستش هرچه به دستش می آید است....!!!

که کتاب بنویسد

و جای کلام خدا

از دیوار راست هزاران "عمر مختار"

بالا برود...




نوشته شده توسط رپسودی


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 0:26  توسط اکبر دلاور   | 


 آسمان سوراخ نیست

من دیده ام

تمام استخوان های تو نیز سالم اند

پس

تو

 از آسمان نیفتاده ای!!!



(نوشته شده توسط رپسودی)



+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 23:44  توسط اکبر دلاور   | 

مدتی در مثنوی تاخیر شد           مهلتی بایست تا خون شیر شد

فعلا در پیچ و تاب زندگی سرگردانیم اکبر هم مشغول پایان نامه است چراغ این خانه را روشن نگهدار تا از پیله تنهایی و تردید بیرون بیاییم.

 داود ملک محمدی

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 15:48  توسط اکبر دلاور   | 



دست من نیست

پوتین هایم

کمخونی مزمن دارند

و آمین های این کتاب مقدس

از

تو

مرد نمی سازند

به چشمهایم تلسکوپ بسته ام

که زیر پایم را نبینم...



نوشته شده توسط رپسودی


+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 15:15  توسط اکبر دلاور   | 





دلم

به اندازهء تمام قرص هائی که بالا انداختی

و اثر نکرد

گرفته است ....

کوچه

آسمان کوتولگی فکر های توست

که نه برای "چه"

و نه برای بنفشه ای

که در سومین مهرهء گردنم

کمپ زده است

نوشابه باز نمی کند....

من قلبم

هر شب

از اکسیزن ناجور اتاقم

می گیرد

و تو

در همین سیاهچاله است

که نامهء خداحافظی تایپ می کنی

هرشب

...

لعنت به من

اگر اینبار

دوباره

قرص هایت را

با اسمارتیس عوض کردم...




نوشته شده توسط رپسودی





+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 23:22  توسط اکبر دلاور   | 



آسمان

شبیه چشم های تو بود

هی تو ...

که تا صبح نیمکرهء جنوبی

ونگ میزنی...

آهای رفیق باد و قافیه ... !

آتش که کفش های تو را سوخت

نسیم های متواری

آرام از پشت سایه ات عبور کردند

تا

فتیلهء هیچ انقلاب مخملی

دیگر

از معجون سرد ماست و خیارت

بیدار نشود ...

بزک نمردهء بهار ندیده !

چند ساله ای؟

قنداق خورشید را یادت هست

کدام دست

در بازوان تو کاشت؟

و نوزاد ماه را

بوسه نداده

به مرداب دستبند زد ... ؟

آهای پدر خواندهء چهار !

تو از کدام سیسیل

به چشم های من آمدی؟

تو از کدام فرشته

صورت مام کودکی ام را قرض گرفتی ؟

هیچ غزلی از گلوی من تولد نیافته است ...

بر شانه های تو

تا

صبح ابد بیدار مانده ام .....

بارانی عجیب !

نگو که چشم های من از تو سترون است ....



نوشته شده توسط " رپسودی"


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 20:0  توسط اکبر دلاور   |